تاسوعا و عاشورا حسینی تسلیت باد
| زمين كربلا |
من عصرهاى پنج شنبه مواظبت داشتم به زيارت قبرهائى كه در اطراف خيمه گاه است . شبى در عالم رؤ يا ديدم كه رفته ام به زيارت همان قبرها، ناگهان شنيدم هاتفى به زبان فارسى مى گويد: خوشا به حال كسى كه در اين زمين مقدس (كربلا) مدفون شود اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قيامت سالم مى ماند و هيهات است كه از هول قيامت سلامت باشد كسى كه در اين زمين دفن نشود.(53)
|
| هيچكس را از كربلا به سوى جهنم نمى برند |
من در اوايل جوانى مجاورت زمين كربلا را اختيار كرده بودم رفيقى داشتم صالح و متقى مجاور نجف اشرف بود از اهل خاتون آباد، اسمش حاج حسنعلى بود مكرر مرا تكليف مى كرد كه به نجف رويم و در آنجا مجاورت نمائيم زيرا در كربلا قساوت مى آورد و مجاورت در نجف به مراتب بهتر است ، تا شبى خواب ديدم در رواق حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مى باشم و همان رفيقمان حاج حسنعلى هم آنجا بود و بر من مجاورت كربلا را باز انكار مى كرد. نا گاه ديدم آقا امام زمان (عجل اللّه فرجه الشريف ) در رواق تشريف دارند حاج حسن على خدمت آن حضرت عرض كرد: شما اينجا تشريف داريد و مردم به زيارت شما، به سامرا مى آيند. فرمود: آنجا هم هستم پس بدست مبارك اشاره كرد بسوى ضريح و فرمود: بِحَقِّ اَمي رِالْمُؤ مِني نَ لايُقَوِّدُونَ اَحَدا مِنْ كَرْبَلا اِلى جَهَنَّم يعنى : به اميرالمؤ منين قسم كه هيچ كس را از كربلا به سوى جهنم نبرند. سپس فرمود: به شرط اين كه شبى را در آنجا مانده باشد من گمان كردم مقصود حضرت از بيتوته يعنى مشغول عبادت باشد. من عرض كردم : ما شبها را مى خوابيم تا هنگام طلوع آفتاب ، فرمود: اگر چه خوابيده باشد تا هنگام طلوع آفتاب به اين جهت من هم مجاورت زمين كربلا را اختيار كردم .(54)
|
| كدام ملك جراءت دارد سئوال كند |
من در خواب ديدم حضرت سيدالشهداء (ع ) را، عرض كردم : يا سَيِّدى هَلْ يُسْئَلُ عَمَّنْ يَدْفَنُ فى جَوارِكُم . آيا سئوال (نكير و منكر) مى شود از كسى كه در جوار شما دفن مى شود. حضرت سيدالشهداء (ع ) فرمود: كدام ملك جراءت مى كند كه از او سئوال كند.(55)
|
| رهايش كنيد پناه به من آورده |
شبى را در حرم مطهر سيدالشهداء (ع ) مشرف بودم وقت سحر شد، ديدم دو نفر به صورتهاى مهيب و عجيبى آمدند و زنجيرى از آتش بدست آنها بود بالاى سر قبرى رفتند كه صاحبش را در همان روز دفن كرده بودند نعشى را از آن قبر بيرون آوردند و آن زنجير آتشين را به گردنش گذاردند و گفتند: اى بدبخت تو را چه قابليت است كه در اين زمين مقدس دفن شوى خواستند او را بيرون ببرند رو كرد به قبر حضرت سيدالشهداء (ع ) و عرض كرد: يا اَبا عَبْدِاللّهِ اِنّى اِسْتَجَرْتُ بِجَوارِكَ وَ اَنَا ضَيْفُكْ. يعنى : آقا من مهمان تو هستم و به تو پناه آورده ام . ناگهان ديدم در ضريح باز شد و آقا سيدالشهداء (ع ) بيرون آمدند و رو كردند به آن دو نفر و فرمودند: خُلُوهُ خُلُوهُ فَاِنَّهُ يَسْتَجارُ بِنا. يعنى او را رهايش كنيد زيرا به من پناه آورده . پس غُل زنجير آتشين را از گردنش برداشتند و رفتند. آقا، يا اباعبداللّه دوستانت همه آرزو دارند بيايند كربلا و در جوار شما باشند كه آنها را پناه دهى .(56)
|
| خاك و غبار كربلا |
در بغداد مرد فاسقى بود كه هنگام احتضار وصيت كرده بود كه مرا ببريد نجف اشرف دفن كنيد شايد خداوند مرا بيامرزد و به خاطر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) ببخشد. چون وفات كرد قوم و خويشان او حسب الوصيه او را غسل داده و كفن نمودند و در تابوتى گذاردند و به سوى نجف حمل كردند. شب حضرت امير(ع ) به خواب بعضى از خدامان حرم خود آمدند و فرمودند: فردا صبح نعش يك فاسقى را از بغداد مى آورند كه در زمين نجف دفن كنند برويد و مانع اين كار شويد و نگذاريد او را در جوار من دفن كنند. فردا كه شد خدام حرم مطهر يكديگر را خبر كردند رفتند بيرون دروازه نجف ايستادند كه نگذارند نعش آن فاسق را وارد كنند هر قدر انتظار كشيدند كسى را نياوردند. شب بعد باز در خواب ديدند حضرت امير(ع ) را كه فرمود: آن مرد فاسق را كه شب گذشته گفتم نگذاريد وارد شوند فردا مى آيند برويد به استقبال او، و او را با عزّت و احترام تمام بياوريد و در بهترين جاها دفن كنيد. گفتند: آقا شب قبل فرموديد نگذاريد و حالا مى فرمايد بهترين جاها دفن شود!؟ حضرت فرمود: آنهائيكه آن نعش را مى آوردند شب گذشته راه را گم كردند و عبورشان به زمين كربلا افتاد باد وزيده خاك و غبار زمين كربلا در تابوت او ريخته از بركت خاك كربلا و احترام فرزندم حسين (ع ) خداوند از جميع تقصيرات او گذشته و او را آمرزيد و رحمت خود را شامل حالش گردانيده .(57)
|
| به خاطر غبار كربلا نسوخت |
يكى از خلفاى بنى مروان اولاد دار نمى شد به مقتضاى عقيده فاسد خود نذر كرد كه اگر خدا پسرى به او بدهد او را بر سر راه زوارهاى حضرت سيدالشهداء(ع ) بفرستد و آنها را به قتل برساند. اتفاقاً بعد از مدتى خداوند پسرى به او عطا مى نمايد تا اينكه بزرگ مى شود به او وصيت مى كند كه بايد بروى سر راه زوارهاى حسين و آنها را به قتل برسانى . پسر شبى در خواب ديد قيامت است و ملائكه غلاض و شداد جمعى را مى برند به سوى جهنم تا يك شخصى را آوردند بكشند به سوى آتش ، رسول خدا (ص ) به ملائكه فرمود: اگر چه اين مرد گنهكار است ليكن شما نمى توانيد او را به جهنم ببريد زيرا روزى به زمين كربلا مى گذشته غبارى از آن زمين بر بدن او نشسته است . عرض كرد: غبار را از او مى شوئيم ، حضرت فرمود: غبار را مى شوئيد اما چشم او كه به بقعه و بارگاه فرزندم حسين (ع ) افتاده نمى شود كه بشوئيد. پس ملائكه عذاب او را رها كردند و ملائكه رحمت آمدند و او را به بهشت بردند. آن پسر از خواب بيدار شد و از قصد فاسد خود برگشت وتوبه نمود خودش به زيارت آن حضرت رفت و زوار را حرمت و نوازش مى كرد.(58)
|
| يادى از لب تشنه حسين (ع ) |
روز قيامت اعمال بنده را مى سنجند كارهاى نيك در يك طرف و افعال ناپسند در طرف ديگر پس از بررسى ، اعمال زشت او سنگين تر از كردار نيكش مى شود. ملائكه مى خواهند او را به طرف جهنم ببرند، خطاب مى رسد نگاه داريد اين بنده من عملى داشته كه در نزد من است و شما خبر و اطلاع از آن نداريد. عمل او اين است كه هر وقت آب مى آشاميده يادى از تشنگى اولاد پيغمبر حسين بن على (عليهماالسلام ) مى كرده و بر ستمگران او لعنت مى نموده . وقتى آن عمل را در طرف كردار نيك مى گذارند حسناتش زيادتى پيدا مى كند بر كردار زشتش .(59)
|
| به خاطر غبار زوار كربلا نسوخت |
جمال الدين الخليعى موصلى پدر او حاكم موصل و ناصبى و يكى از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبيه بود چون پسرى برايش متولد نمى شد به مقتضاى عقيده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خداى تعالى به او پسرى عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زوارهاى حضرت اباعبداللّه (ع ) بفرستد تا زوارها از شام و جبل عامل كه مى آيند و عبور آنها به موصل مى شود آنها را به قتل برساند. بعد از مدتى جمال الدين متولد مى شود چون به حدّ جوانى رسيد مادرش او را از نذر خود با خبر مى كند لاجرم با مادرش از عقب زواريكه از موصل عبور كرده بودند رفت . چون به مسيب رسيد، ديد زوار از جسر عبور كرده اند همان جا توقف كرد تا هنگامى كه مراجعت كردند آنها را به قتل برساند. در كنارى كمين كرده بود كه در همين حال خوابش برد در عالم رؤ يا ديد قيامت شده ملائكه آمدند او را گرفتند و در آتش انداختند آتش او را نسوزاند وبه او اثر نكرد. ملك جهنم خطاب كرد به آتش ، چرا او را نمى سوزانى ؟ آتش گفت : غبار (زوّار) كربلا به او نشسته است ، او را بيرون آوردند، شستشويش دادند دو باره او را در آتش انداختند باز آتش او را نسوزاند. ملك گفت : چرا ديگر او را نمى سوزانى ؟ آتش گفت : شما ظاهر او را شستيد اما غبار داخل درجوف او شده ! از خواب بيدار شد و از آن عقيده فاسد برگشت و مذهب تشيع را اختيار كرد و مشغول مداحى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شد و بعضى مى نويسند آمد كربلا و بعضى شعراء به او اين شعر را نسبت داده اند.
|
| امام حسين (ع ) سه بار به زيارتش آمد |
شبها در قبرستان خارج از يزد كه در آن جماعتى از صلحاء مدفونند و معروف است به مزار به سر مى برد گفت : يكى از رفقاء كه از كوچكى با هم همسايه بوديم و با هم نزد يك معلم مى رفتيم و با هم بزرگ شديم ما براى خودمان يك شغلى انتخاب كرديم و او هم شغل عشارى را براى خود پيشه گرفت و بود تا از دنيا رفت و در همان قبرستان نزديك محله اى كه من در آن بيتوته مى كردم به خاك سپردند. چند روز از فوتش گذشته او را بود در خواب ديدم كه بسيار خوشحال و در جاى خوبى است پس نزد او رفتم و گفتم : من مى دانم كه تو در دنيا كارهاى خوبى نداشتى و اين حالات در مقام تو نيست و شغل تو مقتضى اين مكان نبود و تو بايد در عذاب باشى با كدام عمل به اين مقام رسيدى . گفت : همين طور است كه مى گوئى من از روزى كه از دنيا رفتم به بدترين عذابها گرفتار بودم تا ديروز كه همسر استاد اشرف حداد فوت شد و در اين مكان او را دفن كردند و اشاره كرد به موضعى كه نزديك 50 مترى بود. گفت : در شب وفات او آقا ابا عبداللّه (ع ) سه مرتبه او را زيارت كرد و در مرتبه سوم امر فرمود به رفع عذاب از اين قبرستان والحمدللّه حالم به اين نحو است كه مى بينى و در نعمت الهى افتاده ايم . از خواب متحيرانه بيدار شدم و حداد را نمى شناختم و محله او را هم نمى دانستم ، پس به بازار آهنگران رفته و آدرس اشرف حداد را گرفتم و او را پيدا كردم . از او پرسيدم تو زوجه داشتى ؟ گفت : بله دو سه روز است كه وفات كرده و او را فلان محل (همان موضع را اسم برد) دفن كردم . گفتم : او به زيارت كربلاى آقا اباعبداللّه (ع ) رفته بود؟ گفت : نه گفتم : ذكر مصائب حضرت را مى كرد؟ گفت : نه گفتم : مجلس تعزيه دارى داشت ؟ گفت : نه . پرسيد براى چه اينها را مى پرسى ؟ خوابم را برايش نقل كردم گفت : اين زن مواظبت بر زيارت عاشوراء داشت .(61)
|
| توسّل به حضرت اباالفضل (ع ) و شفاى چشم |
يك روز به حرم رؤ وس شهداء در باب الصغير رفته بودم كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود مثل اينكه خوابش برده بود. من هم تنها بودم ، زيارت مختصرى خواندم و نزديك به همين جوان مشغول نماز زيارت شدم ، بعد از نماز آن جوان سرش را از روى زانويش بلند كرد و گفت : آقا من خواب نبودم بلكه حتى چشمهايم هم باز بود ولى همانطور كه سرم روى زانويم بود مى ديدم تمام شهدائى كه سرشان اينجا دفن است حضور دارند و حوائج زوارشان را مى دهند و يكى از حوائج مهم مرا هم بنا شد امشب بِدهند. آيا اين خواب يا بيدارى مى تواند حقيقت داشته باشد؟ گفتم : اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعا روشن مى شود گفت : چطور؟ گفتم : امشب اگر آن حاجت مهم شما داده شد معلوم مى شود كه حقيقت داشته و الا ممكن است آنچه ديده ايد خيالاتى بيش نبوده گفت : براى شما هم توضيح مى دهم چيزيرا كه به من وعده داده شده تا شما هم ناظر جريان باشيد. گفت : من دختربچه اى دارم كه از مادر نابينا متولد شده و بسيار خوش استعداد است به من امروز مى گفت : اينكه مى گويند فلان چيز قشنگ است و فلان چيز زشت است يعنى چه ؟ گفتم : تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى توانى بفهمى گفت : چطور مى شود كه انسان چشم داشته باشد؟ گفتم : بعضى ها از مادر با چشم متولد مى شوند و بعضى ها بدون چشم متولد مى شوند و تو هم بدون چشم متولد شدى گفت : حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم ؟ گفتم : چرا اگر من با خودت به اهل بيت عصمت و طهارت متوسل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند. گفت : پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسل شوم شايد چشم دار گردم من گريه ام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشانيدم و گفتم : بگو يا اباالفضل چشمم را بده تا من به بيايم حالا من اينجا آمده ام و حاجتم هم شفاى دخترم بوده كه اين خواب يا بيدارى را ديده ام . گفتم : بسيار خوب امشب اگر بچه ات چشم دار شد معلوم مى شود كه آنچه ديده اى حقيقت دارد يا نه ، آن مرد مرا به منزل خود برد و دخترك را به من نشان داد. گفت : شما فردا صبح هم همين جا بيائيد و از ما خبرى بگيريد، اتفاقا خانه او در شارع الامين و سر راه مابود. فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه مى روند و مى آيند پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت اباالفضل (ع ) شفا يافته وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيبا درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او نشسته بود. وقتى چشمش به من افتاد گفت : آقا ديديد كه آن جريان حقيقى بوده است و آقا اباالفضل دخترم را شفا داد.(62)
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 6:0 توسط مشاور تغذیه
|