زمين كربلا
مرحوم جنت مكان حاج حسين نورى در دارالسلام خود نقل كرده و در كتاب كلمه طيبه از مرحوم ميرزا سيد على صاحب شرح كبير كه مى فرمايد:
من عصرهاى پنج شنبه مواظبت داشتم به زيارت قبرهائى كه در اطراف خيمه گاه است .
شبى در عالم رؤ يا ديدم كه رفته ام به زيارت همان قبرها، ناگهان شنيدم هاتفى به زبان فارسى مى گويد: خوشا به حال كسى كه در اين زمين مقدس ‍ (كربلا) مدفون شود اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قيامت سالم مى ماند و هيهات است كه از هول قيامت سلامت باشد كسى كه در اين زمين دفن نشود.
(53)
كربلا خاكت دهد بوى بهشت
كربلا هستى تو چون كوى بهشت
كربلا خاكت معطر از چه شد
بين گلها امتيازت از كه شد
كربلا گو بوى عطرت از كجاست
عنبر و بوى عبيرت از كجاست
كربلا بوى خدائى مى دهى
كى ز او بوى جدائى مى دهى
كربلا جانم فداى بوى تو
كى شود رو آورم بر سوى تو
كربلا گشتى معلى بعد از آن
برتر از عرش خدائى بعد از آن
كربلا من زنده از بوى تواءم
كربلا من عاشق روى توأ م
كربلا هر كس كه يادت مى كند
زائرت حق را زيارت مى كند

هيچكس را از كربلا به سوى جهنم نمى برند
آخوند ملا محمّد كاظم هزار جريبى (رضوان اللّه عليه ) فرمود: شنيدم از آقا ميرزا محمّد شهرستانى كه عالم جليل القدرى بود كه بر جنازه سيدبحرالعلوم نماز خواند فرمود:
من در اوايل جوانى مجاورت زمين كربلا را اختيار كرده بودم رفيقى داشتم صالح و متقى مجاور نجف اشرف بود از اهل خاتون آباد، اسمش حاج حسنعلى بود مكرر مرا تكليف مى كرد كه به نجف رويم و در آنجا مجاورت نمائيم زيرا در كربلا قساوت مى آورد و مجاورت در نجف به مراتب بهتر است ، تا شبى خواب ديدم در رواق حضرت اميرالمؤ منين (ع ) مى باشم و همان رفيقمان حاج حسنعلى هم آنجا بود و بر من مجاورت كربلا را باز انكار مى كرد.
نا گاه ديدم آقا امام زمان (عجل اللّه فرجه الشريف ) در رواق تشريف دارند حاج حسن على خدمت آن حضرت عرض كرد: شما اينجا تشريف داريد و مردم به زيارت شما، به سامرا مى آيند.
فرمود: آنجا هم هستم پس بدست مبارك اشاره كرد بسوى ضريح و فرمود: بِحَقِّ اَمي رِالْمُؤ مِني نَ لايُقَوِّدُونَ اَحَدا مِنْ كَرْبَلا اِلى جَهَنَّم
يعنى : به اميرالمؤ منين قسم كه هيچ كس را از كربلا به سوى جهنم نبرند.
سپس فرمود: به شرط اين كه شبى را در آنجا مانده باشد من گمان كردم مقصود حضرت از بيتوته يعنى مشغول عبادت باشد.
من عرض كردم : ما شبها را مى خوابيم تا هنگام طلوع آفتاب ، فرمود: اگر چه خوابيده باشد تا هنگام طلوع آفتاب به اين جهت من هم مجاورت زمين كربلا را اختيار كردم .
(54)
سر زمين كربلا گنجينه اسرار دارد
اندر آن دار الشّرف مكنونه احرار دارد
گر بچشم دل به بينى سر پيدا و نهان را
گوهر نابىّ و گِردش هاله ابرار دارد
ماه تابان در ميانِ، گردش كواكب در تلؤ لؤ
روى قلبش يك نگين از فتنه اشرار دارد
آن قمر باشد حسين و دور او اصحاب و ياران
و ان نگين باشد على دُردانه اسرار دارد
پير مردى چون حبيب و نوجوانى همچو قاسم
باشد اكبر در حضور و ديده خونبار دارد
مى درخشد پيكر صد پاره عباس زان سو
در كنار علقمه او وجهه كرار دارد
كربلا شد لاله زار و بوستان آل طه
اشك چشم شيعيانش راه بر گلزار دارد
راه و رسمش تا قيامت رهنماى شيعيان شد
كربلاهايش در ايران غنچه بى خار دارد
اشك غم ريزد محبّت تا دلش آرام گردد
منصب مداّحى جانانه دلدار دارد.

كدام ملك جراءت دارد سئوال كند
مرحوم حاج حسين نورى (رضوان اللّه عليه ) نقل كرد كه حضرت آية اللّه العظمى آقا باقر بهبانى (رضوان اللّه تعالى عليه ) فرمود:
من در خواب ديدم حضرت سيدالشهداء (ع ) را، عرض كردم :
يا سَيِّدى هَلْ يُسْئَلُ عَمَّنْ يَدْفَنُ فى جَوارِكُم .
آيا سئوال (نكير و منكر) مى شود از كسى كه در جوار شما دفن مى شود.
حضرت سيدالشهداء (ع ) فرمود: كدام ملك جراءت مى كند كه از او سئوال كند.
(55)
با عشق حسين خلق و خو بايد كرد
از كرب بلايش گفتگو بايد كرد
با ديده گريان به درو درگاهش
رو كرده و كسب آبرو بايد كرد

رهايش كنيد پناه به من آورده
مرحوم آقاى شيخ باقر بيرجندى اعلى اللّه مقامه در كتاب خود (كبريت احمر) نقل كرده است كه پدر شيخ بهائى رضوان اللّه عليه فرمود:
شبى را در حرم مطهر سيدالشهداء (ع ) مشرف بودم وقت سحر شد، ديدم دو نفر به صورتهاى مهيب و عجيبى آمدند و زنجيرى از آتش بدست آنها بود بالاى سر قبرى رفتند كه صاحبش را در همان روز دفن كرده بودند نعشى را از آن قبر بيرون آوردند و آن زنجير آتشين را به گردنش گذاردند و گفتند:
اى بدبخت تو را چه قابليت است كه در اين زمين مقدس دفن شوى خواستند او را بيرون ببرند رو كرد به قبر حضرت سيدالشهداء (ع ) و عرض ‍ كرد:
يا اَبا عَبْدِاللّهِ اِنّى اِسْتَجَرْتُ بِجَوارِكَ وَ اَنَا ضَيْفُكْ.
يعنى : آقا من مهمان تو هستم و به تو پناه آورده ام . ناگهان ديدم در ضريح باز شد و آقا سيدالشهداء (ع ) بيرون آمدند و رو كردند به آن دو نفر و فرمودند:
خُلُوهُ خُلُوهُ فَاِنَّهُ يَسْتَجارُ بِنا.
يعنى او را رهايش كنيد زيرا به من پناه آورده .
پس غُل زنجير آتشين را از گردنش برداشتند و رفتند.
آقا، يا اباعبداللّه دوستانت همه آرزو دارند بيايند كربلا و در جوار شما باشند كه آنها را پناه دهى .
(56)
به جز حسين مرا مقصد و پناهى نيست
بر اين عقيده يقين است اشتباهى نيست
اگر كه راه حق اندر جهان تو مى جوئى
به غير راه شه دين حسين راهى نيست
ببين به چشم خرد بر جمال نورانيش
كه مثل آن مه من هيچ مهر و ماهى نيست
بيا ببين كه مرامش چه بوده در عالم
كه غير آن به خدا هيچ عزّ و جاهى نيست
رسيده خواجه عالم ز لطف در دنيا
بگو به جمله كه جز او خير خواهى نيست
هزار حاجت شرعى اگر بدل دارى
به غير درگه آن شه ، حواله گاهى نيست
هزار بار گنه گر تراست اى شيعه
به پيش لطف و سخاى حسين كاهى نيست
همين بس است در عالم غلام دربارش
بروز معركه گويد مثل من شاهى نيست
بيا به چشم حقيقت نگر تو كربلاى حسين
به مثل جاه و جلالش هيچ بارگاهى نيست
بيا رويم و ببينيم قبر شش گوشه اش
خدا نصيب كند، طول راه راهى نيست
بود اميد من و دوستان به صبح و مسا
وصال روى تو جز اين بدل آهى نيست
گداى كوى تواءم يا حسين شهيد
گرم قبول كنى خوفم از دادگاهى نيست
بحق حق كه منم كلب درگهت شاها
گرم برانى از آن در جز تو دادخواهى نيست
كريمى اَر كه بميرد نبيند آن قبرت
به غير قبر تو شاها وعده گاهى نيست

خاك و غبار كربلا
مرحوم تاج الدين حسن سلطان محمّد رضوان اللّه عليه در كتاب خود (تحفةُ المجالس ) مى نويسد:
در بغداد مرد فاسقى بود كه هنگام احتضار وصيت كرده بود كه مرا ببريد نجف اشرف دفن كنيد شايد خداوند مرا بيامرزد و به خاطر حضرت اميرالمؤ منين (ع ) ببخشد.
چون وفات كرد قوم و خويشان او حسب الوصيه او را غسل داده و كفن نمودند و در تابوتى گذاردند و به سوى نجف حمل كردند.
شب حضرت امير(ع ) به خواب بعضى از خدامان حرم خود آمدند و فرمودند: فردا صبح نعش يك فاسقى را از بغداد مى آورند كه در زمين نجف دفن كنند برويد و مانع اين كار شويد و نگذاريد او را در جوار من دفن كنند.
فردا كه شد خدام حرم مطهر يكديگر را خبر كردند رفتند بيرون دروازه نجف ايستادند كه نگذارند نعش آن فاسق را وارد كنند هر قدر انتظار كشيدند كسى را نياوردند.
شب بعد باز در خواب ديدند حضرت امير(ع ) را كه فرمود: آن مرد فاسق را كه شب گذشته گفتم نگذاريد وارد شوند فردا مى آيند برويد به استقبال او، و او را با عزّت و احترام تمام بياوريد و در بهترين جاها دفن كنيد.
گفتند: آقا شب قبل فرموديد نگذاريد و حالا مى فرمايد بهترين جاها دفن شود!؟
حضرت فرمود: آنهائيكه آن نعش را مى آوردند شب گذشته راه را گم كردند و عبورشان به زمين كربلا افتاد باد وزيده خاك و غبار زمين كربلا در تابوت او ريخته از بركت خاك كربلا و احترام فرزندم حسين (ع ) خداوند از جميع تقصيرات او گذشته و او را آمرزيد و رحمت خود را شامل حالش ‍ گردانيده .
(57)
حريم كعبه عشق است آستان حسين
محيط جوهر عشق خداست جان حسين
چراغ هيچ كس اَر تا به سحر نمى سوزد
جهان فروز بود نور جاودان حسين
حديث كربلا نقش دفتر دلهاست
كه تا ابد نشود كهنه داستان حسين
بهار هر چمن را خزان رسد از پى
ولى هميشه بهار است بوستان حسين
به حكم شرع حرام است خوردن هر خاك
به غير خاك شفا بخش آستان حسين

به خاطر غبار كربلا نسوخت
فاضل كامل سيدالواعظين مرحوم سيد محمود امامى اصفهانى رضوان اللّه تعالى عليه نقل نموده :
يكى از خلفاى بنى مروان اولاد دار نمى شد به مقتضاى عقيده فاسد خود نذر كرد كه اگر خدا پسرى به او بدهد او را بر سر راه زوارهاى حضرت سيدالشهداء(ع ) بفرستد و آنها را به قتل برساند.
اتفاقاً بعد از مدتى خداوند پسرى به او عطا مى نمايد تا اينكه بزرگ مى شود به او وصيت مى كند كه بايد بروى سر راه زوارهاى حسين و آنها را به قتل برسانى .
پسر شبى در خواب ديد قيامت است و ملائكه غلاض و شداد جمعى را مى برند به سوى جهنم تا يك شخصى را آوردند بكشند به سوى آتش ، رسول خدا (ص ) به ملائكه فرمود: اگر چه اين مرد گنهكار است ليكن شما نمى توانيد او را به جهنم ببريد زيرا روزى به زمين كربلا مى گذشته غبارى از آن زمين بر بدن او نشسته است .
عرض كرد: غبار را از او مى شوئيم ، حضرت فرمود: غبار را مى شوئيد اما چشم او كه به بقعه و بارگاه فرزندم حسين (ع ) افتاده نمى شود كه بشوئيد.
پس ملائكه عذاب او را رها كردند و ملائكه رحمت آمدند و او را به بهشت بردند.
آن پسر از خواب بيدار شد و از قصد فاسد خود برگشت وتوبه نمود خودش ‍ به زيارت آن حضرت رفت و زوار را حرمت و نوازش مى كرد.
(58)
حسين اى همه هستى نثار مقدم تو
بهار دين و سياست بود محرم تو
كنند منع عزادارى تو دشمنان چون هست
سلاح خانه بر انداز كفر ماتم تو
اگر كه تا به قيامت ز پا نمى افتد
خدا بدست خود افراشته است پرچم تو
به خلقت تو خدا قدرتى دگر كرده است
كه از تمام عوالم جداست عالم تو
به آستان الهى كس تقرب يافت
كه سوخت بيشتر و گريه كرد از غم تو
كرم ز پشت در و عذر خواهى از سائل
نمونه اى بود از رحمت مجسم تو
از آنچه را كه خدايت به حشر مى بخشد
شفاعت است در آن عرصه رتبه كم تو
تو كعبه دل و هر ركن تو جدا افتاد
كه شد قوام بناى قيام محكم تو
خليل دشت بلائى و ذبح بسيارت
على اصغر شش ماهه ذبح اعظم تو
هزار لاله زخم تنت شكفته و هست
ز خاك گرم بيابان عشق رهم تو

يادى از لب تشنه حسين (ع )
حضرت آقاى موسى خسروى در كتاب پند تاريخ نقل مى فرمود:
روز قيامت اعمال بنده را مى سنجند كارهاى نيك در يك طرف و افعال ناپسند در طرف ديگر پس از بررسى ، اعمال زشت او سنگين تر از كردار نيكش مى شود.
ملائكه مى خواهند او را به طرف جهنم ببرند، خطاب مى رسد نگاه داريد اين بنده من عملى داشته كه در نزد من است و شما خبر و اطلاع از آن نداريد.
عمل او اين است كه هر وقت آب مى آشاميده يادى از تشنگى اولاد پيغمبر حسين بن على (عليهماالسلام ) مى كرده و بر ستمگران او لعنت مى نموده .
وقتى آن عمل را در طرف كردار نيك مى گذارند حسناتش زيادتى پيدا مى كند بر كردار زشتش .
(59)
به جز حسين مرا ملجاء و پناهى نيست
در اين عقيده يقين دارم اشتباهى نيست
ره نجات حسين است و دوستى حسين
به سوى حق به جز از اين طريق راهى نيست
به غير درگه تو يا حسين در دو جهان
مرا به درگه ديگر حواله گاهى نيست
گداى درگهت اى پادشاه كشور عشق
به چشم اهل نظر كم ز پادشاهى نيست
غلام ترك سياه تو يا حسين به حشر
ز روشنى رخش چهر مهر و ماهى نيست
اگر مرا به غلامى خود قبول كنى
به دل دگر غم و اندو هم از گناهى نيست
هر آنكه را تو پذيرى خداش بپذيرد
كه قرب و بعد و سفيدى و نى سياهى نيست
شهان بجاه و جلال غلام تو نرسند
كه فوق آن به دو عالم جلال و جاهى نيست
گه حساب كه روز قيامتش خوانند
به جز حسين مرا يار و دادخواهى نيست
ز كوه گرچه گناهم فزون تراست ولى
به پيش عفو تو كوه گناهى كاهى نيست
خدا نكرده بر آئيم از درگه خويش
به هيچ درگهم اى شه پناه گاهى نيست
غلام و ذاكر و مدّاح و خانه زاد تواءم
به دادگاه الاهم جز اين گواهى نيست
اگر تو حكم غلامى من كنى امضاء
به هيچ محكمه خوفم ز دادگاهى نيست
مپوش چشم ز فانى به وقت جان دادن
اميد او ز تو آن دم به جز نگاهى نيست

به خاطر غبار زوار كربلا نسوخت
مرحوم قاضى نوراللّه رضوان اللّه تعالى عليه در آخر كتاب مجالس ‍ المؤ منين در ذيل حالات شعراء مى نويسد:
جمال الدين الخليعى موصلى پدر او حاكم موصل و ناصبى و يكى از دشمنان اهل بيت (عليهم السلام ) بود، مادرش هم ناصبيه بود چون پسرى برايش متولد نمى شد به مقتضاى عقيده فاسد خودش نذر كرد كه اگر خداى تعالى به او پسرى عطا كند به شكرانه او پسر را سر راه زوارهاى حضرت اباعبداللّه (ع ) بفرستد تا زوارها از شام و جبل عامل كه مى آيند و عبور آنها به موصل مى شود آنها را به قتل برساند.
بعد از مدتى جمال الدين متولد مى شود چون به حدّ جوانى رسيد مادرش ‍ او را از نذر خود با خبر مى كند لاجرم با مادرش از عقب زواريكه از موصل عبور كرده بودند رفت .
چون به مسيب رسيد، ديد زوار از جسر عبور كرده اند همان جا توقف كرد تا هنگامى كه مراجعت كردند آنها را به قتل برساند.
در كنارى كمين كرده بود كه در همين حال خوابش برد در عالم رؤ يا ديد قيامت شده ملائكه آمدند او را گرفتند و در آتش انداختند آتش او را نسوزاند وبه او اثر نكرد.
ملك جهنم خطاب كرد به آتش ، چرا او را نمى سوزانى ؟
آتش گفت : غبار (زوّار) كربلا به او نشسته است ، او را بيرون آوردند، شستشويش دادند دو باره او را در آتش انداختند باز آتش او را نسوزاند.
ملك گفت : چرا ديگر او را نمى سوزانى ؟
آتش گفت : شما ظاهر او را شستيد اما غبار داخل درجوف او شده !
از خواب بيدار شد و از آن عقيده فاسد برگشت و مذهب تشيع را اختيار كرد و مشغول مداحى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شد و بعضى مى نويسند آمد كربلا و بعضى شعراء به او اين شعر را نسبت داده اند.
اِذا شِئْتَ النَّجاةَ فَزُرْ حُسَيْنا
لِكَىْ تَلْقى اِلا لَه قَريرَ عَيْنِ
فَاِنَّ النّارَ لَيْسَ تَمُسُّ جِسْما
عَلَيْهِ غُبارُ زُوّارِ الْحُسَيْنِ
يعنى اگر نجات از آتش مى خواهى پس زيارت كن آقا امام حسين (ع ) را زيرا كه آتش نمى رسد به بدن كه غبار زوار حسين (ع ) بر او نشسته باشد.(60)
اگر خواهى رهى از آتش قهر
زيارت كن غريب كربلا را
نمى سوزد به آتش آنكه از شوق
زيارت كرد شاه نينوا را

امام حسين (ع ) سه بار به زيارتش آمد
مرحوم حاج شيخ عباس قمى (رضوان اللّه تعالى عليه ) در مفاتيح الجنان نقل فرموده كه صالح متقى ملاحسن يزدى كه يكى از نيكان و مجاورين نجف اشرف است و پيوسته مشغول عبادت و زيارت است نقل كرده از ثقه امين حاج محمّد على يزدى كه مرد فاضل صالحى بود در يزد كه دائما مشغول اصلاح امر آخرت خود بوده .
شبها در قبرستان خارج از يزد كه در آن جماعتى از صلحاء مدفونند و معروف است به مزار به سر مى برد گفت :
يكى از رفقاء كه از كوچكى با هم همسايه بوديم و با هم نزد يك معلم مى رفتيم و با هم بزرگ شديم ما براى خودمان يك شغلى انتخاب كرديم و او هم شغل عشارى را براى خود پيشه گرفت و بود تا از دنيا رفت و در همان قبرستان نزديك محله اى كه من در آن بيتوته مى كردم به خاك سپردند.
چند روز از فوتش گذشته او را بود در خواب ديدم كه بسيار خوشحال و در جاى خوبى است پس نزد او رفتم و گفتم : من مى دانم كه تو در دنيا كارهاى خوبى نداشتى و اين حالات در مقام تو نيست و شغل تو مقتضى اين مكان نبود و تو بايد در عذاب باشى با كدام عمل به اين مقام رسيدى .
گفت : همين طور است كه مى گوئى من از روزى كه از دنيا رفتم به بدترين عذابها گرفتار بودم تا ديروز كه همسر استاد اشرف حداد فوت شد و در اين مكان او را دفن كردند و اشاره كرد به موضعى كه نزديك 50 مترى بود.
گفت : در شب وفات او آقا ابا عبداللّه (ع ) سه مرتبه او را زيارت كرد و در مرتبه سوم امر فرمود به رفع عذاب از اين قبرستان والحمدللّه حالم به اين نحو است كه مى بينى و در نعمت الهى افتاده ايم .
از خواب متحيرانه بيدار شدم و حداد را نمى شناختم و محله او را هم نمى دانستم ، پس به بازار آهنگران رفته و آدرس اشرف حداد را گرفتم و او را پيدا كردم .
از او پرسيدم تو زوجه داشتى ؟
گفت : بله دو سه روز است كه وفات كرده و او را فلان محل (همان موضع را اسم برد) دفن كردم .
گفتم : او به زيارت كربلاى آقا اباعبداللّه (ع ) رفته بود؟
گفت : نه گفتم : ذكر مصائب حضرت را مى كرد؟ گفت : نه گفتم : مجلس تعزيه دارى داشت ؟ گفت : نه .
پرسيد براى چه اينها را مى پرسى ؟ خوابم را برايش نقل كردم گفت : اين زن مواظبت بر زيارت عاشوراء داشت .
(61)
اى كه بر درگه حق عزّت و جاهى دارى
بود آيا به عشاق نگاهى دارى
خاك پا را نظرى از سَر رحمت انداز
تو سليمانى و مور سر راهى دارى

توسّل به حضرت اباالفضل (ع ) و شفاى چشم
حضرت حجّة الاسلام و المسلمين سيد حسن ابطحى دامت بركاته فرمودند:
يك روز به حرم رؤ وس شهداء در باب الصغير رفته بودم كسى در حرم نبود ولى جوانى در گوشه حرم سرش را روى زانو گذاشته بود مثل اينكه خوابش ‍ برده بود.
من هم تنها بودم ، زيارت مختصرى خواندم و نزديك به همين جوان مشغول نماز زيارت شدم ، بعد از نماز آن جوان سرش را از روى زانويش ‍ بلند كرد و گفت : آقا من خواب نبودم بلكه حتى چشمهايم هم باز بود ولى همانطور كه سرم روى زانويم بود مى ديدم تمام شهدائى كه سرشان اينجا دفن است حضور دارند و حوائج زوارشان را مى دهند و يكى از حوائج مهم مرا هم بنا شد امشب بِدهند.
آيا اين خواب يا بيدارى مى تواند حقيقت داشته باشد؟
گفتم : اگر مقدارى صبر كنيد حقيقت اين خواب يا بيدارى براى شما طبعا روشن مى شود گفت : چطور؟
گفتم : امشب اگر آن حاجت مهم شما داده شد معلوم مى شود كه حقيقت داشته و الا ممكن است آنچه ديده ايد خيالاتى بيش نبوده گفت : براى شما هم توضيح مى دهم چيزيرا كه به من وعده داده شده تا شما هم ناظر جريان باشيد.
گفت : من دختربچه اى دارم كه از مادر نابينا متولد شده و بسيار خوش ‍ استعداد است به من امروز مى گفت : اينكه مى گويند فلان چيز قشنگ است و فلان چيز زشت است يعنى چه ؟
گفتم : تو چون چشم ندارى اين چيزها را نمى توانى بفهمى گفت : چطور مى شود كه انسان چشم داشته باشد؟
گفتم : بعضى ها از مادر با چشم متولد مى شوند و بعضى ها بدون چشم متولد مى شوند و تو هم بدون چشم متولد شدى گفت : حالا هيچ راهى ندارد كه من هم چشم داشته باشم ؟
گفتم : چرا اگر من با خودت به اهل بيت عصمت و طهارت متوسل شويم ممكن است به تو چشم عنايت كنند.
گفت : پس پدر اين كار را بكن و به من هم تعليم بده تا من هم به آنها متوسل شوم شايد چشم دار گردم من گريه ام گرفت و او را در منزل رو به قبله نشانيدم و گفتم : بگو يا اباالفضل چشمم را بده تا من به بيايم حالا من اينجا آمده ام و حاجتم هم شفاى دخترم بوده كه اين خواب يا بيدارى را ديده ام .
گفتم : بسيار خوب امشب اگر بچه ات چشم دار شد معلوم مى شود كه آنچه ديده اى حقيقت دارد يا نه ، آن مرد مرا به منزل خود برد و دخترك را به من نشان داد. گفت : شما فردا صبح هم همين جا بيائيد و از ما خبرى بگيريد، اتفاقا خانه او در شارع الامين و سر راه مابود.
فرداى آن روز وقتى از آن منزل خبر گرفتم ديدم جمعى به آن خانه مى روند و مى آيند پرسيدم چه خبر است ؟
گفتند: ديشب در اين خانه كورى به بركت اباالفضل (ع ) شفا يافته وقتى وارد شدم ديدم آن دخترك با چشمهاى زيبا درشت و بينا نشسته و پدرش هم پهلوى او نشسته بود.
وقتى چشمش به من افتاد گفت : آقا ديديد كه آن جريان حقيقى بوده است و آقا اباالفضل دخترم را شفا داد.
(62)
اى حرمت قبله حاجات ما
ياد تو تسبيح و مناجات ما
تاج شهيدان همه عالمى
دست على ماه بنى هاشمى
ماه كجا روى دل آراى تو
سرو كجا قامت رعناى تو
ماه و درخشنده تر از آفتاب
مشرق تو جان و تن بو تراب
هم قدم قافله سالار عشق
ساقى عشاق و علمدار عشق
سرور و سالار سپاه حسين
داد سر و دست به راه حسين
عمّ امام و اخ وابن امام
حضرت عباس (ع )
مكتب تو مكتب عشق و وفاست
درس الفباى تو صدق و صفاست
مكتب جانبازى و سربازى است
بى سرى آنگاه سرافرازى است
شمع شد و آب شد و سوخته
روح ادب را ادب آموخته
درگه والاى تو در نشاءتين
هست در رحمت و باب حسين
هر كه به دردى به غمى شد دچار
گويد اگر يكصد و سى و سه بار
اى علم افراخته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين
از كرم و لطف جوابش دهى
تشنه اگر آمده آبش دهى