ولادت حضرت ابوالفضل علیه السلام و روز جانباز مبارک باد
| شفاى جوان |
سپس متوجه ضريح ((آقا قمربنى هاشم (ع ))) شدم و در اين ميان جوان فلجى را ديدم در حدود هيجده ساله كه به ضريح مطهر بسته شده است . شروع به زيارت كردم يك وقت متوجه سر و صدا و شلوغى شدم . گفتم : چه خبر است ، گفتند: جوان مفلوج شفا پيدا كرده است . من دويدم جلو و ديدم جوان فلج صحيح و سالم است و بلند شد ايستاد و گفت : ((آقا حضرت اباالفضل (ع ) مرا شفا داد))، جوان پتوى خود را برداشت و به طرف صحن فرار كرد، جمعيت دورش را گرفتند و لباسهايش را پاره پاره كردند و به عنوان تبرك بردند. بعد شنيدم كه اين جوان را سه چهار روزى است كه بضريح مطهر بسته بودند و امروز شفا يافت .(26)
|
| به عهد خود وفا نكرد |
گفت : من نذر كرده بودم كه اگر ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) بچه اى به من عنايت فرمود، سر تا پاى او را طلا بگيرم و داخل ضريح بيندازم ، وقتى كه بچه به دنيا آمد طمع مرا گرفت و گفتم : ((براى چه طلاها را توى ضريح بيندازم تا خدام بخورند، حضرت طلا نمى خواهد)). خلاصه زير بار نرفتم ، ((يك وقت متوجه شدم كه بچه ام فلج شده هر جا او را بردم نتيجه نگرفتم )). حالا او را آورده ام و به ضريح مطهر بسته ام ، و از گفته هاى خود پشيمانم و توبه كرده ام ، و حاضرم به نذرم عمل كنم و آقا او را شفا دهد.(28)
|
| عنايت حضرت |
من به منزل ميزبان سابق رفتم ، افراد منزل غذايشان را ميل كرده بودند و چيزى هم نداشتند، و چون از آمدن من بى خبر بودند غذايى را براى من نگه نداشته بودند، اتفاقاً پول هم نداشتم كه به وسيله آن از بازار غذايى تهيه كنم . به آنها چيزى نگفتم و از منزلشان بيرون آمدم ولى گرسنگى مرا اذيت مى كرد، بحرم ((آقا حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شدم ، بعد از نماز و زيارت جلوى ضريح مطهر رفتم و دستم را داخل شبكه هاى ضريح كردم و عرض حال كردم ، هنوز حرفم تمام نشده بود كه مشاهده كردم از شبكه ضريح مطهر چيزى حركت كرد و پيش من آمد، خوب كه نگاه كردم ديدم يك شامى است كه قيمت آن در آن وقت دو قران و نيم بود، آن را برداشتم و شكر خدا را كردم و از ((حضرت عباس (ع ))) تشكر نمودم .(30)
|
| شفاى مرد فلج |
مردى از طايفه براجعه به نام ((مخيلف )) پاهايش فلج مى شود و سه سال از ابتلاى او به اين مرض مى گذرد و هر چه معالجه و درمان مى كند اثرى نمى بيند ولى چون از آن عاشقان ((ابى عبدالله الحسين (ع ))) است با اينكه فلج است و پاهايش حركت نمى كند به رفقايش مى گويد: ((زير بال مرا بگيريد و مرا به مجلس عزادارى حضرت سيدالشهداء ببريد.)) مردم هم كمكش مى كردند و او را به حسينيه مى آوردند، چون به سختى مى نشست همه اش به محمد و آل محمد صلوات اللّه عليهم اجمعين متوسل مى شد و آنها را به درگاه حق شفيع قرار مى داد تا خوب شود. (شيخ خزعل از علماى صاحب نفوذ و معروف خوزستان ، حسينيه اى داشت كه دهه اول محرم در آنجا سوگوارى با عظمتى بر پا ميكرده و در آن شهر رسم بود كه وقتى سخنران يا مداح به ذكر مصيبت مى رسيد مردم مى ايستادند و با لهجه هاى مختلف جواب مى دادند و بعد به سر و سينه مى زدند). روز هفتم محرم مرسوم بود كه مصيبت ((حضرت ابوالفضل العباس (ع ) )) را مى خواندند، در اين روز زير بغل ((مخيلف )) را گرفتند و كنار منبر نشاندند كه پايش را زير منبر دراز كند. ذاكر بخواندن شهادت نامه و مصيبت رسيد اهل مجلس از زن و مرد قيام كردند و با نوحه و زارى و عزا به سر و صورت و سينه مى زدند، همينكه جوش و خروش بلند شد و همه گرم عزادارى شده و از خود بى خود شدند، فرياد ((وا عباسا)) بلند شد و گويا در و ديوار مجلس با عزاداران هم ناله بود. كه يك مرتبه ديدند ((مخيلف )) دردمند و فلج ، و زير منبر نشسته ! روى پاهايش ايستاد و ميان سينه زنها آمده و به سر و سينه و صورت مى زند ونوحه سرايى مى كند، و مى گويد: ((من مخيلفم كه آقاحضرت عباس (ع ) مرا شفا داد.)) وقتى كه مردم خرمّشهر اين معجزه و كرامت را از ناحيه ((حضرت اباالفضل (ع ))) ديدند شور و غوغايى بپا شد و تمام عزاداران به سوى ((مخيلف )) هجوم آوردند و لباسهايش را به عنوان تبرك پاره پاره كردند و دست و صورتش را بوسه ميزدند. آن روز مجلس عزادارى ادامه پيدا كرد، با اينكه بنا بود ظهر اطعام كنند، ولى تا نزديكى هاى شب طول كشيد و همچنان مردم با شور و هيجان و احساسات وصف ناپذير آرامش نداشتند و صداى وا عباسا را با گريه بلند جواب مى دادند. تا اينكه كم كم جوش و خروش حسينى بحال عادى برگشت و از او سؤ ال كردند: ((چطور شفا پيدا كردى ؟!)) جواب داد: وقتى كه مردم ايستادند و به سر و سينه مى زدند و گريه مى كردند و مى گفتند: واويلا على العباس از خود بى خود شده و حالت خواب و بيدارى به من دست داد، يك وقت ديدم آقايى خوش سيما و نورانى و بلند قامت ، سوار بر اسبِ بلند بالا و درشت اندام به مجلس حاضر شد و پيش من آمد و فرمود: ((مخيلف چرا بلند نمى شوى با اين مردم همراهى كنى و براى عباس به سر و سينه بزنى ؟)) گفتم : ((آقا جان عليل هستم .)) فرمود: ((برخيز و به سر و سينه بزن .)) گفتم : ((آقا نمى توانم مريضم .)) باز حضرت فرمودند: بلند شو. گفتم : ((آقاجان پس دستت را بده تا بگيرم و بلند شوم .)) يك وقت صدا زد: ((مگر نمى بينى دست در بدن ندارم .)) گفتم : ((پس چطور بايستم .)) فرمود: ((ركاب اسب مرا بگير و بلند شو.)) دست بركاب گرفتم و از زير منبر بلند شدم ، يك وقت ديدم هيچكس نيست فهميدم ، ((آقا حضرت اباالفضل قمربنى هاشم (ع ) مرا شفا داده است ،)) من هم خودم را ميان جمعيت عزادران انداختم و با آنان به عزادارى پرداختم .(32)
ختم اباالفضل (ع ) مرحوم علامّه بزرگوار ((حاج شيخ محمد باقر بيرجندى )) در ((كتاب كبريت الاحمر)) نقل كرده : ن در عالم خواب گوينده اى را ديدم كه مى گفت : ((هر كس با اين عبارت ((عبداللّه اباالفضل دخيلك )) يعنى اى بندخدا اى ابوالفضل دستم به دامنت پناهم بده . متوسل به حضرت اباالفضل العباس (ع ) شود حاجتش برآورده مى شود. من بارها با اين عبارت ، به ((حضرت عباس ع)) متوسل شده ام و به نتيجه رسيده ام و از راهى كه گمان نمى كردم ، مشكلاتم حل مى شد. از آن جمله وجهى لازم داشتم و خيلى هم برايم گران بود كه از لئام خلق قرض كنم ، به ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) متوسل شدم بى فاصله يكى از برادران دينى كه از او چنين كارى معهود نبود، بيست تومان براى حقير فرستاد و مهم من ((به بركت توسل به حضرت باب الحوائج اباالفضل العباس (ع ))) بر طرف شد و نظير آن زياد مشاهده كردم .(34)
|
| مصيبت وارده |
مرحوم قزوينى ، كه سخت متأ ثر شده و بسيار گريه كرده بود، به ايشان گفت : چنين مصيبتهاى سخت را كه سند خيلى قوى هم ندارد چرا مى خوانيد؟! شب در عالم رؤ يا محضر مقدس ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف ميشود. ((آقا قمر بنى هاشم (ع ))) خطاب به ايشان فرمود: ((سيد ابراهيم ، آيا تو در كربلا بودى كه بدانى روز عاشورا با من چه كردند؟! پس از آنكه دو دستم را از بدن جدا كردند، سپاه دشمن مرا تيرباران نمود، در اين ميان تيرى به چشم من رسيد (شايد فرموده باشند چشم راست من ) هر چه سر را تكان دادم كه تير بيرون بيايد، تير بيرون نيامد و عمامه از سرم افتاد، زانوهايم را بالا آوردم و خم شدم كه به وسيله دو زانو تير را از چشمم بيرون بكشم ، ولى دشمن با عمود آهنين بر سرم زد.)) (36)
|
| قسم ناحق |
دوم : شب كه آمديم حرم ((آقا اباالفضل (ع ) ))، جوانى را مشاهده كرديم كه به مرض روانى مبتلا بود و سه چهار نفر هم از عهده او برنمى آمدند، و با زنجير پايش را به ضريح بسته بودند. زيارت و كارهايمان را كرديم و به منزل رفتيم و صبح آمديم كه زيارت كنيم و به كار مشغول شويم ديديم اين جوانى كه هيچكس از عهده او بر نمى آمد، آرام شده ، ولى زنجير هنوز به پايش بسته است ، اما طرف ديگر زنجير كه به ضريح بسته بود باز شده است . خادم زنجير را هم از پايش باز كرد، و زوار نيز به جوان پول مى دادند. به پدرش گفتيم : ((فرزند شما چه مرضى داشت ؟!)) پدرش گفت : ((اين فرزند يك قسم نا حق به حضرت خورده بود، و از آن ساعت حواس پرتى پيدا كرد، هر جا هم كه برديم نتيجه اى نگرفتيم ، آورديمش اينجا و متوسل به ((حضرت ابوالفضل (ع ))) شديم خلاصه حضرت شفايش دادند.)) فردا شب هم كه او را ديديم داشت وضو مى گرفت كه به حرم ((آقا حضرت امام حسين (ع ))) برود.(38)
|
| فقط روضه ابوالفضل (ع ) |
رفتم جلو و گفتم : آقا سيد چرا ناراحتى ؟! گفت : حقيقتش ما ايّام محرم توى شهرمان روضه خوانى داشتيم ، ولى امورات ما نمى گذشت ، امسال خانواده به ما پيشنهاد دادند كه به خوزستان بيايم تا شايد بتوانم از طريق تبليغ در شهرستان ديگر وضعمان را تغيير دهيم . اينجا هم چيزى برايمان نداشت و دست خالى دارم برمى گردم و نمى دانم جواب زن و بچّه هايم را چه بدهم . آقايى كه مسئول كار ما بود، فرمود: بليط برايتان مى گيرم و يك مقدار هم پول دادند، امّا اين جواب كار را نمى داد، آقا سيد ناراحت و سر در گريبان بود، كه يك وقت يك سيد عربى آمد و به او فرمود: آيا روضه مى خوانى ؟ گفت : بله ، ولى بليط برگشت دارم . فرمود: بليطت را عوض مى كنيم ، گفت : دست شما درد نكند. در اين هنگام سيد عرب دست او را گرفت و برد. بقيه داستان را از زبان خودش نقل ميكنم : گفت : مرا از اين طرف شط به طرف ديگر شط برد، و از روى پل كوچكى عبور كرديم به نخلستان رسيديم ، مرا وارد يك حسينيّه بزرگى كردند كه جمعيّت زيادى در آنجا آمده بودند، و آقا سيدى هم براى آنها نماز مى خواند، و همه افراد آنجا سيد بودند و به من گفتند: ((فقط روضه اباالفضل (ع ) را بخوان ، من هم صبح و ظهر و شب براى اينها روضه حضرت اباالفضل مى خواندم ،)) تا اينكه دهه تمام شد. وقتى كه مى خواستم بيايم ، جعبه اى با يك بسته پارچه برايم آوردند. و بعد فرمودند: ((اين ها نذر آقا اباالفضل (ع ) است )) و كليدش را هم به من دادند، من با خودم گفتم : شايد مثلاً 100 تومان يا 200 تومان است ، ولى وقتى باز كردم ، ديدم جعبه پر از پول است . امّا به من گفتند: اينجا همين يك دفعه بود، ديگه اينجا را پيدا نمى كنى ، اين دو تا بقچه را هم ببر براى دو تا دخترهايت كه خانمت گفته بود: براى دخترهايمان چيز مى خواهيم . بعد كه به منزل آمدم ، خانمم به من گفت : همان آقايى كه بقچه ها و پولها را به تو داده بودند به من گفته بودند: مَرْدَتْ را اين طرف و آن طرف نفرست ما خودمان كارتان را سر و سامان مى دهيم . هم اكنون اين آقا وضع زندگانيش عالى است .(40)
|
| زوار ما را گرامى دار |
صبح بيست و هفتم صفر از نجف به كربلا آمدم و چون خسته شده بودم به حسينيه رفتم و در آنجا خوابيدم ، بعد از ظهر كه به زيارت ((حضرت اباالفضل (ع ))) و ((زيارت امام حسين (ع ))) مشرف شدم ، ديدم خلوت است حتى خدام هم نيستند و مردم كم رفت و آمد مى كنند، گفتم : پس مردم كجا رفتند. گفتند: ((امشب شب بيست هشتم صفر است اكثر مردم از كربلا به نجف مى روند و در عزادارى ((پيغمبر (ص ) و امام حسن (ع ))) شركت مى كنند.)) من خيلى ناراحت شدم ، به حرم حضرت اباالفضل (ع ) آمدم و عرض كردم : ((آقا من از عادت عربها خبر نداشتم و به كربلا آمده ام ، يك وسيله اى جور كنى تا به نجف برگردم .)) آمدم سر جاده ايستادم ولى هر چه ايستادم وسيله اى نيامد، دوباره به حرم آمدم و به حضرت گفتم : آقا من مى خواهم به نجف بروم ، باز به اول جاده برگشتم ولى از وسيله نقليه خبرى نبود. بار سوم آمدم سر جاده ايستادم ، ديدم يك فولكس واگن كرمى رنگ جلوى پاى من ترمز كرد. گفت : محمد آقا، گفتم بله ، گفت نجف مى آيى . گفتم : بله گفت : تَفَضَّلْ، يعنى : بفرمائيد بالا. من عقب فولكس سوار شدم ، راننده مرد عرب متشخصى بود كه چپى و عقالى بر روى سرش بود. از آينه ماشين گريه كردن او را ديدم ، از او پرسيدم : حاجى قضيه چيه ؟ چرا گريه مى كنى ؟! گفت : نجف بشما مى گويم . آمديم نجف ، دَرِ يك مسافرخانه نگه داشت ، و مسافرخانچى را كه آشنايش بود صدا زد و گفت : اين محمد آقا چند روزى كه اينجاست مهمان ماست و هر چه خرجش شد از ايشان چيزى نگير. بعد به من آدرس داد كه هر وقت كربلا آمدى به اين آدرس به خانه ما بيا. گفتم : اسم شما چيست ؟ گفت : من ((سيد تقى موسوى )) هستم . گفتم : از كجا مى دانستى كه من مى خواهم به نجف بيايم . گفت : بعداً برايت به طور كامل تعريف مى كنم اما اكنون به تو مى گويم . من عيالى داشتم كه سر زائيدن رفت ، بچه اش كه دختر بود زنده ماند، من دختر بچه را با مشكلات بزرگش كردم ، يكى دو سال بعد عيال ديگرى گرفتم ، مدتى با آن زندگى كردم ، و اين روزها پا به ماه بود، من ديدم كه ناراحت است و دكتر دم دست نداشتم ، به زن همسايه مان گفتم : برو خانه ما كه زنم حالش خوب نيست و خودم به حرم ((حضرت اباالفضل (ع ))) آمدم و گفتم : آقا من ديگه نمى توانم ، اگر اين زن هم از دستم برود زندگيم از هم مى پاشد، من نمى دانم ، و با دل شكسته و گريه زياد به خانه آمدم . ديدم عيالم دو قلو بچه دار شده و به من گفت : برو دم جاده نجف ، يك نفر بنام محمد آقاست او را به نجف برسان و بازگرد. گفتم : محمد آقا كيست ؟ گفت : من در حال درد بودم و حالم غير عادى شد در اين هنگام ((حضرت اباالفضل (ع ))) را ديدم . فرمودند: ((ناراحت نباش خدا دو فرزند دختر به شما عنايت مى كند. به شوهرت بگو: اين زائر ما را به نجف ببرد.)) خلاصه من مامور بودم شما را به نجف بياورم . من بعد از زيارت به كربلا آمدم ، منزل ايشان رفتم ، ديدم دو دختر دوقلوى او و عيالش بحمدالله همه صحيح و سالم هستند واز من پذيرائى گرمى كردند بخاطر آنكه زائر ((حضرت قمر بنى هاشم (ع ))) بودم .(42)
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:33 توسط مشاور تغذیه
|