خانه بهشتى
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى از صحرا نشينان ، ده هزار درهم نزد امام صادق (ع ) آورد و گفت :
مى خواهم خانه اى براى من خريدارى كنيد تا هر وقت كه با زن و بچه ام به شهر مى آييم در آن سكنا گزينيم . پول را داد و رفت و پس از پايان مراسم حج ، نزد امام صادق (ع ) بازگشت . حضرت او را به درون خانه خودش آورد و فرمود:
خانه اى در بهشت براى تو خريده ام كه همسايه آن رسول خدا(ع ) و طرف ديگر آن حضرت على (ع ) و طرف سوم آن امام حسن (ع ) و طرف چهارم امام حسين (ع ) است و قباله آن را برايت نوشتم !
وقتى مرد اين سخن را شنيد گفت : به اين معامله راضى شدم و خداحافظى كرد و رفت . امام صادق (ع ) آن پولها را بين نوادگان فقير و بى بضاعت امام حسن و امام حسين عليهما سلام تقسيم كرد.
مدتى از اين ماجرا گذشت ، آن مرد مريض شد و چون مرگ خود را نزديك ديد، زن و بچه و بستگان خود را جمع كرد و آنها را قسم داد و گفت : من مى دانم آنچه امام صادق (ع ) فرموده راست است و حقيقت دارد ولى شما اين قباله اى را كه امام به من داده است ، با من دفن كنيد. آنها پس از مرگ او، به وصيت او عمل كردند و قباله را با او دفن كردند. روز ديگر كه به كنار قبر او آمدند، ديدند همان قباله بر روى قبر اوست و به خط سبز روى آن نوشته شده :
خداوند به آنچه ولى او حضرت صادق (ع ) وعده داه بود، وفا كرد.

كفن دزدى كه سوزانده شد و خاكسترش را باد برد
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن الحسين (ع ) فرمود: در زمان بنى اسرائيل شخصى زندگى مى كرد كه به كارش نباشى (85) بود، يكى از همسايگان او بيمار شد، ترسيد كه بميرد و آن كفن دزد، كفن او را بربايد. شخص بيمار همسايه كفن دزدش را صدا زد و به او گفت : من چطور همسايه اى با تو بودم ؟ گفت :براى من كه همسايه خوبى بودى . بيمار گفت : حالا به تو حاجتى دارم . شخص كفن دزد گفت : بگو جاجت تو را برآورده سازم . آنگاه بيمار دو كفن جلو او گذاشت و به او گفت : هر يك را كه مى خواهى و بهتر است براى خود بردار و ديگرى را بگذار كه مرا در آن كفن كنند و اگر من مردم ديگر نبش قبرم نكن و كفن مرا نبر. آن نباش از گرفتن كفن خوددارى مى كرد ولى بيمار اصرار نمود، تا او كفن بهتر را برداشت .
چون آن شخص مرد، او را كفن كرده و دفن نمودند. نباش با خود گفت : اين مرد بعد از مردن چه مى داند كه من كفن او را برداشته ام يا برنداشته ام ! شبانگاه آمد و قبر او را شكافت ، ناگاه صدايى شنيد كه كسى بانگ بر او مى زند كه : اين كار را مكن . او ترسيد و كفن را گذاشت و برگشت . بعد از مدتى كه آثار مرگ در او پيدا شد به فرزندان خود گفت : من چگونه پدرى براى شما بودم ؟ گفتند: پدر خوبى بودى . گفت : حاجتى به شما دارم ، مى خواهم درخواست مرا بر آورده سازيد گفتند: حاجت خود را بگو، حتما آن را خواهيم كرد كه مى فرمايى .
نباش گفت : مى خواهم وقتى كه من مردم ، مرا بسوزانى و چون سوخته شدم ، استخوانهاى مرا بكوبيد و در هنگامى كه باد تندى وزيدن گرفت ، نصف خاكستر مرا به طرف صحرا و نصف ديگر را به طرف دريا باد دهيد. فرزندانش قبول كردند و چون آن مرد مرد به وصيت او عمل كردند.
در آن زمان خداوند به صحرا امر كرد كه آنچه از خاكستر آن مرد، به طرف تو آمده جمع كن و به دريا فرمود: آنچه هم به طرف تو آمده جمع كن . چون همه خاكستر او جمع آورى شد، آن شخص را زنده كرد و به او فرمود: چه چيزى باعث شد كه تو با خود چنين كردى ؟ گفت : به عزت و جلال تو سوگند كه از ترس و خوف و مقام تو دست به چنين كارى زدم .
خداوند متعال فرمود:
چون از خوف من چنين كردى ، هر كس بر گردن تو حقى داشته باشد از تو راضى مى كنم و ترس و خوف تو را به ايمنى مبدل مى سازم و گناهان تو را مى آمرزم .

سر بريده
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

راهبى مسيحى ، در يكى از شهرهاى شام در صومعه اى زندگى مى كرد. وقتى جريان كربلا اتفاق افتاد و امام حسين (ع ) و فرزندان و ياران فداكارش ‍ مظلومانه به شهادت رسيدند، دشمنان خونخوار، سرهاى شهدا را از تن جدا نموده و آنها را بر سر نيزه نصب كردند و به طرف شام به راه افتادند تا سرهاى مقدس را براى يزيد ببرند.
لشكريان يزيد، در راه از كنار صومعه آن راهب گذشتند. راهب از دور چشمش به سرهاى بريده افتاد، نورانيت و عظمت معنوى يكى از سرها، نظرش را جلب كرد. فهميد كه اين بشر، از مردم عادى نيست بلكه فردى الهى و بنده خاص و برگزيده خداوند مى باشد. به همين دليل سراسيمه از صومعه بيرون آمد و به طرف لشكر رفت و پرسيد رئيس اين لشكر كيست ؟ لشكريان شمر را به او نشان دادند. راهب به طرف وى رفت و پرسيد: شما امشب در اين جا مى مانيد؟ او گفت : آرى . راهب گفت : ممكن است اين سر بريده امشب نزد من باشد؟ شمر گفت : ما چنين كارى نمى كنيم ؛ زيرا اين سر بسيار عزيز است ، اگر آن را به يزيد بدهيم ، به ما جايزه فراوانى مى دهد.
راهب گفت : تمام دارائى من دوازده هزار درهم است ، آن را به شما مى دهم ، به شرط آن كه اين سر يك شب مهمان من باشد. آنها قبول كردند. پول را داد و سر مقدس سيدالشهدا(ع ) را گرفت و برد و آن را با گلاب شستشو داد و در همان حال آن را مى بوسيد و گريه مى كرد و مى گفت :
اى آقا! آقاى من ! مى دانم كه تو بزرگى ، تو مظلومى ، اين چه جنايتى بود كه آنها مرتكب شدند؟
راهب آن شب با آن سر بريده مقدس راز و نياز كرد. كسى نمى داند بين آن دو چه صحبتهايى رد و بدل شد، فقط همين كه روز بعد به بركت آن سر مقدس ، او اسلام آورد و در زمره نيكوكاران وارد شد.

دعاى مستجاب
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

مردى حضرت رسول - ص - را در خواب ديد و ايشان به او فرمود: برو و به فلان مجوسى بگو: آن دعا مستجاب شد. از خواب بيدار گرديد ولى از رفتن خوددارى كرد. مجوسى مردى ثروتمند بود. مرتبه دوم باز خواب ديد كه همان سخن را به او فرمود، باز هم نرفت . مرتبه سوم در خواب به او فرمود: برو و به آن مجوسى بگو: خداوند آن دعا را مستجاب كرد. فرداى آن شب پيش او رفت و گفت : من فرستاده رسول خدا و پيك او هستم ، به من فرمود: به تو بگويم آن دعا مستجاب شد.
مجوسى گفت : مرا مى شناسى و دين و مسلكى كه دارم مى دانى ؟ جواب داد بلى . گفت : من منكر دين اسلام و پيامبرى حضرت محمد - ص - بوده ام تا همين ساعت ولى حالا مى گويم : اءشهد ان لا اله الا الله ، لا شريك له و اءشهد اءن محمدا عبده و رسوله.
آنگاه تمام خانواده خود را خواست و گفت : تاكنون گمراه بودم ولى اينك هدايت شده و نجات يافتم . هر كس از بستگان من مسلمان شود، آنچه از اموالم در دست اوست همانطور در اختيارش باشد و هركس كه امتناع ورزد دست از اموال من بشويد. تمام بستگان او هم اسلام آوردند، دخترى داشت كه او را به پسر خود تزويج كرده بود، بين آنها جدايى انداخت و...
پس از آن به من گفت : مى دانى آن چه دعايى بود كه پيامبر فرمود: مستجاب شد؟ گفتم : به خدا قسم من هم اكنون مى خواستم از تو بپرسم . آن مرد تازه مسلمان گفت : هنگامى كه دخترم رابه پسرم تزويج كردم ، وليمه مفصلى تهيه نمودم و تمام دوستان و اقوام را به آن دعوت كردم . در همسايگى ما خانواده شريفى از سادات بودند كه بضاعتى نداشتند، به غلامانم دستور دادم حصيرى در وسط خانه پهن كنند و من روى آن نشستم . در آن ميان شنيدم صداى يكى از دختران علويه اى كه همسايه ما بود، بلند شد و اين طور به مادرش گفت : مادر جان بوى خوش غذاى اين مجوسى ما را ناراحت كرده است همين كه اين سخن را شنيدم بدون درنگ حركت كرده و مقدار زيادى غذا و لباس و پول براى همه آنها فرستادم . چشم فرزندان علوى كه به آن غذا و لباسها افتاد بسيار مسرور و شادمان گرديدند. همان دخترك به ديگران گفت : قسم به خدا به اين غذا دست دراز نمى كنيم ، تا اول صاحبش را دعا كنيم .
آنگاه دستهاى خود را بلند نمود و گفت : خداوندا! اين مرد را با جدمان پيامبر اكرم - ص - محشور گردان و بقيه آمين گفتند. آن دعايى كه حضرت به تو فرمود كه از مستجاب شدنش به من اطلاع دهى ، همين دعاى كودكان سادات بود.

مقام سادات
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

على بن عيسى وزير گفت : من به علويين نيكويى و احسان مى نمودم و در مدينه سالانه براى هر يك از آنها مخارج زندگى و لباس به اندازه اى كه كافى باشد، مى دادم . هميشه نزديكيهاى ماه رمضان شروع به توزيع سهميه مى كردم و تا آخر ماه تمام مى شد. در ميان علويين مردى بود از اولاد موسى بن جعفر(ع ) كه در هر سال ، مبلغ پنج هزار درهم به او مى دادم .
يك روز تابستان از خيابانى گذر مى كردم ، همان مرد را ديدم كه مست افتاده و استفراغ كرده ، تمام سر و صورت و لباسهايش به گل ، آلوده شده و وضعى بسيار مسخره و در عين حال تاءثر انگيز دارد. با خود گفتم چنين فاسقى را در سال ، پنج هزار درهم مى دهم و او در راه نافرمانى خدا مصرف مى كند، امسال ديگر به او نخواهم داد.
ماه مبارك رسيد، آن مرد در خانه من آمد و ايستاد. وقتى من آمدم سلام كرد و مطالبه مقررى خود را نمود.
گفتم : به تو نمى دهم ؛ چون آن را در راه گناه مصرف مى كنى . مگر فراموش ‍ كرده اى در تابستان ميان آن خيابان مست افتاده بودى ؟ به خانه ات برگرد و ديگر از من چيزى مخواه .
چون شب شد پيامبر اكرم - ص - را در خواب ديدم . مردم گرداگرد آن حضرت جمع بودند، من هم پيش رفتم ولى ايشان روى از من گردانيد. بر من بسيار دشوار و سنگين آمد،
گفتم : يا رسول الله ! نسبت به من اينطور رفتار مى كنى با اين كه فرزندانت را اينقدر گرامى مى دارم و به آنها بخشش مى نمايم كه مخارج ساليانه شان را كفايت مى كند؟ آيا جزاى خوبيهاى من همين است كه از من روى برگردانى ؟
پيامبر - ص - فرمودند: آرى . چرا فرزند مرا با بدترين حال از در خانه ات بر گردانيدى و نااميدش كردى ؟
عرض كردم : چون او را در حال گناه و زشتى ديدم و حكايت را شرح دادم ، من سهميه او را قطع كردم تا به او در معصيت كمك نكرده باشم .
فرمود: آن پول را تو به خاطر او دادى يا به خاطر من ؟
گفت : به خاطر شما.
فرمود: پس مى خواستى آنچه از او سرزده بود به واسطه اين كار كه از فرزندان من است چشم پوشى كنى .
گفتم : چشم يا رسول الله ، هر چه فرموديد همان خواهم كرد.
در اين موقع از خواب بيدار شدم . صبحگاه از پى آن مرد فرستادم ، وقتى كه از وزارتخانه به منزل برگشتم ، دستور دادم او را وارد كنند و به غلام خود گفتم : ده هزار درهم در دو كيسه براى او بياورد، وارد شد و من نيز ده هزار درهم به او دادم و با خشنودى از من گرفت و رفت . همين كه به خانه اش ‍ رسيد، برگشت و گفت : اى وزير! سبب راندن ديروز و مهربانى امروز و دو برابر كردن سهميه چه بود؟ گفتم جز خيرى چيزى نبود، به خوشى برگرد. گفت : به خدا سوگند تا از جريان اطلاع پيدا نكنم ، برنمى گردم . آنچه در خواب ديده بودم ، به او گفتم . ناگهان اشگش مانند ژاله جارى شد و گفت : پيمان واجب و لازمى با خداى خود بسته ام كه ديگر گرد معصيت نگردم و هرگز پيرامون آنچه ديدى ، نروم تا جدم محتاج نشود با تو محاجه كند. بدين طريق از گناه كناره گرفت . توبه نيكويى كرد.
آيا عمل خوبى هم داشت
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در اطراف بصره مردى فوت كرد او چون بسيار آلوده به معصيت بود، كسى براى حمل و تشييع جنازه اش حاضر نشد. زنش چند نفر را به عنوان مزدور گرفت و جنازه او را تا محل نماز بردند، ولى كسى براى او نماز نخواند. بدن او را براى دفن به خارج از شهر بردند.
در آن نواحى ، زاهدى بود بسيار مشهور كه همه به صدق و صفا و پاكدلى او اعتقاد داشتند. زاهد را ديدند كه منتظر جنازه است ، همين كه بر زمين گذاشتند، زاهد پيش آمد و گفت : آماده نماز شويد و خودش نماز را خواند. طولى نكشيد كه اين خبر به شهر رسيد و مردم دسته دسته براى اطلاع از جريان و اعتقادى كه به آن زاهد داشتند، از جهت نيل به ثواب مى آمدند و نماز بر جنازه اش مى خواندند و همه از اين پيش آمد در شگفت بودند.
سرانجام از زاهد پرسيدند كه : چگونه شما اطلاع از آمدن اين جنازه پيدا كرديد؟ گفت : در خواب ديدم به من گفتند: برو در فلان محل بايست ، جنازه اى مى آورند كه فقط يك زن همراه اوست ، بر او نماز بخوان كه آمرزيده شده است . زاهد از زن او پرسيد، شوهر تو چه عملى مى كرد كه سبب آمرزش او شد؟ زن گفت : شب و روز او، به آلودگى و شرب خمر مى گذشت . پرسيد: آيا عمل خوبى هم داشت ؟ زن جواب داد: آرى ، سه كار خوب نيز انجام مى داد:
1- هر وقت شب از مستى به خود مى آمد، گريه مى كرد و مى گفت : خدايا! كدام گوشه جهنم مرا جاى مى دهى ؟
2- صبح كه مى شد، لباس خود را عوض مى كرد، غسل مى نمود و وضو مى گرفت و نماز مى خواند.
3- هيچگاه خانه او خالى از دو يا سه يتيم نبود. آنقدر كه به يتيمان مهربانى و شفقت مى كرد به اطفال خود خوبى نمى كرد.

حكايت زن عبدالله بن سلام
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عبدالله بن سلام كه از طرف معاويه فرماندار عراق بود، با دختر اسحاق به نام ارينب ازدواج كرد. يزيد پسر معاويه سخنانى از زيبايى و دل فريبى و كمال آن دختر شنيد، بطورى كه نديده عاشق او شد. در عشق به او، به مرتبه اى رسيد كه بردبارى و شكيبايى را از دست داد. آرام و قرار نداشت . جريان دلباختگى خود را با نديم و همنشين خود (رفيف ) در ميان گذاشت و از او در خواست چاره كرد.
رفيف عشق سوزان يزيد نسبت به ارينب را به معاويه رسانيد. معاويه او را خواست و از درد درونش جويا شد، وقتى كه التهاب شراره هاى عشق پسر خود را ديد، او را به شكيبايى و تحمل امر كرد. يزيد گفت : از اين حرفها گذشته ، مرا ديگر تاب و توانى نيست و بيش از اين قدرت صبر ندارم . معاويه گفت : پس براى رسيدن به مقصود همين مقدار با من كمك كن كه راز را افشا نكنى تا من حيله اى بيانديشم .
معاويه براى ارضاى غريزه جنسى فرزند خويش ، چنگ به نيرنگ و تزوير زد، عبدالله بن سلام را به شام احضار كرد و در آنجا منزلى مجهز با تمام وسايل در اختيار او گذاشت و دستور داد كه از عبدالله پذيرايى شايانى كنند. در آن مراسم ابوهريره و ابودرداء نزد معاويه بودند، پس از ورود عبدالله به شام روزى معاويه به ابوهريره و ابودرداء گفت : دخترم بالغ شده ، خيال ازدواجش را دارم و عبدالله بن سلام را شايسته شوهرى او مى دانم ، عبدالله را من خود برگزيده ام ، فقط بايد درباره اين انتخاب با دخترم هم مشورتى شود و اگر او رضايت دهد من راضيم . ابودرداء و ابوهريره گفته معاويه را به عبدالله بن سلام رسانيدند.
معاويه دختر خود را قبلا آماده كرده بود كه اگر كسى به خواستگارى تو براى عبدالله بن سلام آمد، بگو من مايلم ولى چون زنى غيور و خود پسندم ، مى ترسم كدورتى بين ما ايجاد شود؛ زيرا عبدالله زن زيبايى دارد.
عبدالله ابودرداء ابوهريره را به خواستگارى پيش معاويه فرستاد، آنها وقتى كه پيغام را رساندند، معاويه گفت : چنانكه قبلا هم به شما گفته ام من خيلى مايلم ولى بايد با خود دختر صحبت كنيد. نظريه او شرط اين كار است ، اينك خودتان پيش او برويد و ببينيد چه مى گويد؟
دختر كه با نقشه و برنامه پدر پيش مى رفت ، مقدم اين دو نفر را بسيار گرامى شمرد و گفت : من نيز ميل دارم ؛ ولى چون مى ترسم به واسطه زن داشتن عبدالله ، رنجشى بين ما حاصل شود، از اين رو در صورتى اين عمل انجام مى گيرد كه عبدالله زوجه خود را ترك گويد، وقتى آنها سخن دختر را به عبدالله گفتند، همانجا آن دو را شاهد گرفت و ارينب را طلاق داد. براى مرتبه دوم آنها را پيش دختر معاويه به خواستگارى فرستاد، اين بار چنانكه آموخته بود، جواب ايشان را به تاءخير انداخت و نتيجه را منوط به استخاره و مشورت نمود. چندين مرتبه ابوهريره و ابودرداء براى پايان دادن به اين كار، مراجعه كردند تا عاقبت گفت : به استخاره مساعدت كرد، نه مشاورين صلاح دانستند. بالاخره آشكار گرديد كه اين موضوع نيرنگى از سوى معاويه بوده تا بين عبدالله و زنش جدايى اندازد و فرزند خويش ، يزيد را به وصال آن زن برساند.
هنگامى كه عده ارينب به سر آمد، معاويه ابودرداء را به عنوان خواستگارى فرستاد و اجازه يك ميليون درهم مهريه داد. وقتى ابودرداء وارد عراق شد، حسين بن على (ع ) در آنجا حضور داشت ، با خود گفت : دور از انصاف است من به عراق بيايم و قبل از زيارت امام حسين - عليه السلام - به كار ديگرى مشغول شوم . از اين رو خدمت اباعبداللّه (ع ) رسيد. حضرت احوالش را پرسيد و از مقصدش پرسيد جويا شد. گفت : آمده ام ارينب را براى يزيد خواستگارى كنم ، آن جناب فرمود: از طرف من نيز وكيلى به هر مهريه اى كه معاويه تعيين كرده ، خواستگارى كنى و اين موضوع را به رسم امانت از تو مى خواهم ، مبادا خيانت نمايى .
ابودرداء پيش ارينب رفت و او را براى حسين (ع ) و يزيد خواستگارى نمود. ارينب گفت : اگر تو حاضر نبودى هر آينه در چنين كارى به عنوان مشورت دنبالت مى فرستادم ، اكنون كه خود واسطه هستى ، هر چه صلاح من است از نظر خشنودى خداوند بگو و مبادا در مشورت خيانت كنى . ابودرداء گفت : آنچه در نظرم هست اعلام مى كنم ، آنگاه هر كه را خواستى انتخاب كن . من حسين را صلاح مى دانم ، ازدواج با او باعث افتخار تو است ، به خدا قسم پيامبر را ديدم كه لبهاى خود را بر لبهاى او گذاشه بود، اگر تو را آن شرافت است كه لبهاى خويش را به جاى لبهاى پيامبر بگذارى با او ازدواج كن . ارينب گفت : به خدا سوگند جز لبهايى كه پيامبر بوسيده انتخاب نمى كنم . در همان جلسه ابودرداء او را به عقد حضرت اباعبدالله در آورد و مهر زيادى تعيين كرد. اين خبر به معاويه رسيد، بسيار افسرده شد، بطورى كه وقتى ابودرداء را ديد، گفت : اى الاغ ! تو را براى مصلحت انديشى نفرستادم كه اين كار را كردى .
همين كه شايع شد معاويه ، عبدالله بن سلام را فريفته ، از اين جهت نسبت به عبدالله كوتاهى زياد كرد و او را از فرماندارى عراق عزل نمود.
كار عبدالله به جايى رسيد كه فقير و تنگدست شد. قبل از آن كه پيش ‍ معاويه به شام بيايد و باعث متاركه بين او و زنش گردد، امانتى نزد ارينب سپرده بود در اين هنگام كه فقير شد به عراق آمد و خدمت امام حسين - ع - رسيد. عرض كرد امانتى نزد ارينب دارم ، تقاضا مى كنم به او تذكر دهيد شايد به خاطر آورد. اباعبدالله به ارينب خبر داد. آن بانوى محترم تصديق گفتار عبدالله را نمود و كيسه اى را نشان داد كه هنوز مهر آن دست نخورده بود. حسين (ع ) ارينب را بر اين امانتدارى تحسين گفت و فرمود: اگر ميل دارى عبدالله را اجازه دهم اينجا بيايد تا امانت او را رد كنى و در ضمن تقاضاى گذشت از كوتاهى هاى دوران همسريش بنمايى .
ارينب رضايت داد. امام حسين (ع ) عبدالله را وادار نمود، همين كه چشم او به كيسه افتاد و آن را سربسته به مهر خود ديد شروع به گريه نمود، هر دو گريه كردند. عبدالله درخواست مى كرد كه ارينب جواهرات را بردارد ولى او نپذيرفت .
حضرت پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟ گفت : چگونه گريه نكنم ، براى از دست دادن زنى با اين وفادارى و امانت ، از اين منظره تاءثرانگيز دل اباعبدالله سوخت و گفت : من خدا را شاهد مى گيرم كه ارينب را طلاق دادم . خداوندا! تو مى دانى ازدواج من با اين زن نه از جهت مال و نه به واسطه جمال و زيبايى بود، خواستم او را براى شوهرش حلال كنم و آنچه مهريه به او داده بود پس نگرفت . بعد از گذشت عده ارينب ، عبدالله با او ازدواج كرد و تا پايان زندگى با يكديگر به سر بردند.

قرض دادن به على (ع )
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در شهر كوفه تاجرى به نام ابوجعفر بود كه كسب و كار، روش بسيار پسنديده اى داشت . سوداى او آميخته به اغراض مادى و ازدياد ثروت نبود، بلكه بيشتر توجه به خشنودى و رضايت خدا داشت . هر گاه يكى از سادات چيزى از او به قرض مى خواست ، هيچگونه عذر و بهانه اى نمى آورد و به او مى داد و بعد به غلامش مى گفت : بنويس على بن ابى طالب - ع - فلان مبلغ قرض كرده و آن نوشته را به همان حال مى گذاشت . مدت زيادى بر اين روش گذرانيد تا ورشكسته شد و سرمايه خود را از دست داد. روزى غلام خود صدا زد و گفت : دفتر حساب را بياورد و هر يك از مديونين كه فوت شده اند نام آنها را از دفتر محو كند و دستور داد از كسانى كه زنده بودند مطالبه نمايد.
اين كار هم جبران ورشكستگى او را نكرد. يك روز بر در منزل نشسته بود، مردى رد شد و از روى تمسخر گفت : چه كردى با كسى كه به نام او قرض ‍ مى دادى و دل خوشى كرده بودى و نامش را در دفتر خود مى نوشتى ؟ (منظورش على (ع ) بود) تاجر از اين سرزنش اندوهگين شد و با همان اندوه روز را شب كرد، در خواب رسول اكرم - ص - و امام حسن و حسين - عليهماالسلام - را ديد، پيامبر - ص - به امام حسن فرمود: پدرت كجاست ؟ على (ع ) عرض كرد: من در خدمت شمايم . فرمود: چرا طلب اين مرد را نمى دهى ؟ گفت : اكنون آمده ام در خدمت شما بپردازم و كيسه سفيدى محتوى هزار اشرفى به او داد. فرمود: بگير، اين حق توست و از گرفتن آن خوددارى مكن . بعد از اين اگر هر يك از فرزندان من قرض ‍ خواست به او بده ، ديگر مستمند و فقير نخواهى شد.
ابوجعفر از خواب بيدار شد. ديد كيسه اى در دست دارد، آن را برداشت و به زوجه خود نشان داد. زنش ابتدا باور نكرد و گفت : اگر حيله اى به كار برده اى و با اين وسيله مى خواهى مسامحه در حقوق مردم كنى ، از خدا بترس و نيرنگ و تزوير را ترك كن . تاجر جريان خواب خود را شرح داد. زن گفت : اگر به راستى خواب ديده اى و حقيقت دارد آن دفتر را نشان بده . چون دفتر را بررسى كردند، معلوم گرديد هر جا قرض به نام على بن ابى طالب بوده مبلغ آن محو و ناپديد شده است .

من مريضم ، نه شما
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

امام كاظم (ع ) بيمار شد، طبيب جهودى را آوردند تا آن حضرت را معالجه كند، حضرت فرمود: كمى صبر كن ، من دوستى دارم با او مشورت كنم . آنگاه روى طبيب برگرداند و به جانب قبله اين دو بيت شعر را خواند:
اءنت امرضتنى و اءنت طبيبى
فتفضل بنظره يا حبيبى
واسقنى من شراب و دك كاسا
ثم زدنى حلاوه التقريب
خدايا! تو مرا بيمار كرده اى و تو نيز طبيب منى ، به فضل خويش نظرى بر من بيفكن ، از شراب دوستى و عشق خود مرا جامى ده و شيرينى مقام قرب خود را بر آن اضافه نما.
هنوز حضرت اين ابيات را تمام نكرده بود كه اثر بهبودى در چهره مباركش ‍ ظاهر شد و همان لحظه بكلى مرض زائل گشت . طبيب با تحيرى عجيب مى نگريست ! بعد از مشاهده اين پيشامد گفت :
اى سرور من ! اول گمان مى كردم تو بيمارى و من طبيب ، ولى اكنون آشكار شد كه من بيمارم و شما طبيب . از شما خواهش مى كنم مرا معالجه نمائيد.
حضرت اسلام را بر او عرضه داشت و طبيب مسلمان شد.

هدايت شدم
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

هشام بن سالم گفت : من و محمّد بن نعمان بعد از وفات امام صادق (ع ) در مدينه بوديم و به همراه تعدادى از مردم ، به منزل عبداللّه پسر امام صادق رفتيم و گمان مى كرديم كه او امام هفتم است . وقتى نزد او رفتيم سؤ الاتى از زكات نموديم ، ولى او جواب درستى نداد، ما (فهميديم كه او امام نيست ) و از پيش او بيرون آمديم ، نمى دانستيم به سوى چه كسى برويم ، در محلّى نشسته و با هم صحبت مى كرديم كه به سراغ كدام يك از گروهها برويم ، از چه كسى بايد تبعيت كنيم . در اين صحبتها بوديم كه ناگاه پيرمردى پيدا شد و با دست خود به سوى من اشاره كرد و مرا به سوى خود خواند. من با توجه به آن كه مى دانستم منصور دوانيقى جاسوسانى در مدينه گمارده تا كسى را كه مردم بعد از امام صادق (ع ) به سوى او مى روند، دستگير كرده و به قتل برسانند، بسيار ترسيدم و گمان كردم كه او از جاسوسان است و قصد كشتن مرا دارد، لذا به محمّد بن نعمان گفتم : او مرا صدا زده و تو را نخواسته است ، تو سريعا از من دور شو و من به سوى او مى روم . او رفت و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم . او مى رفت و من به دنبال او در حركت بودم و مى دانستم كه ديگر از دست او نجات نخواهم يافت ، لذا خود را براى مرگ آماده كردم .
پيرمرد مرا به در خانه موسى بن جعفر(ع ) رسانيد و خودش رفت . در اين وقت ، خادمى در را باز كرد و به من گفت : داخل شو، من وارد شدم و حضرت را ديدم كه قبل از هر سخنى فرمود: به سوى من آييد و سراغ ساير گروهها نرويد! گفتم : فدايت شوم بعد از پدرت چه كسى امام است ؟ فرمود: خداوند تو را راهنمائى كرد. گفتم : عبداللّه برادر شما خود را امام بعد از پدرش مى داند! فرمود: او مى خواهد خدا را عبادت نكند (دروغ مى گويد، او امام نيست ). گفتم : آيا شما امام هستيد؟ فرمود: من اين را نمى گويم .
گفتم : شما هم امامى داريد؟ فرمود: نه ، هشام گفت : من فهميدم كه او امام زمان ما مى باشد و به او عرض كردم : مردم گمراه هستند و نمى دانند چه كسى امام است تا از او پيروى كنند و شما دستور مخفى كردن اين امر را مى دهيد؟ فرمود: به افراد مورد اعتماد خود خبر بده ، اما در كتمان آن بكوشيد و گرنه كشته مى شويد.
من از محضر آن حضرت خارج شدم و محمد بن نعمان را پيدا كردم . او به من گفت : كار تو با آن پيرمرد كجا كشيد؟ گفتم : هدايت شدم . سپس جريان را برايش تعريف كردم . آنگاه زراره و ابوبصير و سپس عده زيادى از مردم را ديدم كه نزديك حضرت رفته و هدايت شدند و كم كم مردم از دور عبدالله متفرق گشتند و فقط تعداد كمى نزد او باقى ماندند.