توبه عابد  

عابدى سر كوه لبنان عبادت مى كرد كه روزها روزه دار بود و هنگام افطار خداوند متعال روزى يك قرص نان روزيش كرده بود كه نصف آن را افطار و نصف ديگرش را براى سحر ميگذاشت يك شب به وقت هميشگى صبر كرد و نان نيامد يكساعت صبر كرد خبرى نشد، دو ساعت گذشت نان نيامد بيطاقت شده از كوه پائين آمد در آن نزديكى يك قريه اى بود كه اهل آن همه نصرانى و گبر و بت پرست بودند. بطرف قريه سرازير شد و سراسيمه به در خانه اى رفت و در زد پيرمرد گبرى در را باز كرد عابد اظهار گرسنگى كرد پيرمرد رفت توى خانه و دو قرص نان برايش آورد عابد نان را گرفت و بطرف صمعه و عبادتگاهش حركت كرد. سگى در خانه پيرمرد نگهبانى ميكرد تا چشمش به عابد افتاد، دنبال عابد حركت كرد و شروع به پارس نمودن و تعقيب او و گوشه لباسش را گرفتن كرد.
عابد از ترس يكى از آن نان ها را جلو سگ انداخت . سگ نان را برداشته و خورد و باز پارس كنان پى عابد براه افتاد. نان دومى را هم به سگ داد او خورد و باز پارس كنان در پى عابد راه افتاد عابد با دست خالى و شكم گرسنه نگاهى به سگ نمود و گفت تا بحال سگِ به بى حيائى تو نديده بودم ، دو قرص نان از پيرمرد گرفتم و آن را هم بتو دادم چرا هنوز پارس مى كنى و دنبال من مى آيى بقدرت كامله الهى قفل خاموشى از دهان آن سگ برداشته شد و گفت : من سالهاست كه مأ موريت نگهدارى خانه اين پيرمرد را دارم و محافظ گوسفندان او مى باشم و آنچه بمن ميدهد قانعم و گاهى هم مرا فراموش مى كند استخوان و تكه نانى خشكيده اى بمن بخوراند در اين حال شاكرم در خانه ديگرى نرفتم اگر بدهد ميخورم اگر ندهد صبر مى كنم . اما تو يكشب نانت نرسيد صبر نكردى از در خانه پروردگارى كه عمرى را بتو روزى داده روگردانيدى و بدرخانه كسى كه گبر و ضد خداست و از دشمنان اسلام است پناه بردى و بار منت كشيدى حالا بگو ببينم من بى حيا هستم يا تو.
عابد با شنيدن اين سخنان از خود بى خود شد و نقش زمين گرديد و وقتى كه بهوش آمد توبه نمود و حالش به عبادت بيشتر شد و يكى از اولياء گرديد.

رحيمى چاره سازى بى نيازى
كريمى دلنوازى دادخواهى
خوشا آنكس كه بندد باتو پيوند
خوشا آن دل كه دارد باتو راهى
مران از آستانت بينوا را
كه ديگر در بساطم نيست آهى
مقام و عزّ و جاهت چو ستايم
كه برتر از مقام عز و جاهى
فناكى دولت سر در پذيرد
كه اقليم بقا را پادشاهى
ز نخل رحمت بى انتهايت
بيفكن سايه بر روى گياهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى
اگر سرزد خطائى اشتباهى
مرآن يا رب ز درگاهت رسارا
پناه آورده سويت بى پناهى


شعوانه 

در كتاب خزينة الجواهر مرحوم آقا شيخ على اكبر نهاوند رضوان اللّه تعالى عليه مطالعه كردم :
در بصره زنى زندگى مى كرد به نام شعوانه كه در لا اُبالى گرى و رقّاصى و فاحشه گرى زنى معروفه بود و هيچ خانه و مجلس ‍ فسادى نبود كه شعوانه درش نباشد. روزى اين خانم شعوانه با كنيزان خود از كوچه اى گذر مى كرد اتّفاقا گذرش از درخانه مرد صالح كه از زهاد و وعّاظ زمان خود بود افتاد، ناگهان صداى خروش و گريه و ناله اى از آن خانه بگوشش رسيد.
يكى از كنيزان خود را به آن خانه فرستاد تا ببيند جريان چيست و خبرى آورد و به او گوشزد كرد كه زود بيا و ببين در اين منزل چه ميگذرد و اين ناله و گريه براى چيست ؟
با خود گفت : در بصره ماتم خانه و عزاست و ما خبرى نداريم .
كنيزك به درون خانه رفت و پس از مدتى بيرون نيامد. كنيز ديگرى را فرستاد باز هم از او خبرى نشد. همه كنيزان را يكى يكى فرستاد خبرى نشد. خيلى ناراحت شد گفت مگر چه خبر است همه كنيزان را فرستادم هيچكدام نيامدند. شايد در اينجا سرّى باشد زيرا اين ماتم ، ماتم و عزاى مردگان نيست بلكه عزا و ماتم زندگان است ، اين ماتم بدكاران است اين ماتم گناهكاران است اين ماتم مجرمان است اين ماتم نامه سياهان است . سپس با خود گفت من خودم به داخل منزل بروم و ببينم چه خبر است .
وارد خانه شد ديد مرد صالحى بالاى منبر است و مردم زيادى دور منبر نشسته اند و دارند گريه ميكنند. در اين هنگام واعظ داشت اين آيه را تفسير مى كرد (واذا راتهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظا و زفيرا) جهنم در روز قيامت وقتى كه گنه كاران و عاصيان را ببيند به غرش در آيد، عاصيان و گنه كاران از صداى غرش آتش جهنم به لرزش در آيند و وقتى هم معصيت كاران را وارد آتش كنند در آن مكانهاى تنك و تاريك و زنجيرهاى آتشين هم در گردنشان است كه به يكديگر بسته شده .
و اذا القوا منها مكانا ضيقا مقرنين دعوا هنا لك ثبورا
فرياد واويلاى آنها بلند است ، مالك دوزخ گويد: ها؟! چه زود صداى فريادتان بلند شد؟! حالا كجايش را ديده ايد؟! كه چه فريادها و دردهاى شديدترى هم داريد براى آنها چه خواهيد كرد؟!....
شعوانه تا اين سخن و آيه را شنيد چنان در او اثر كرد كه به گريه در آمد و صدا زد اى شيخ اگر كسى توبه كند آيا با اين همه گناه خداوند توبه او را قبول مى كند و مرا بدرگاه خود جاى ميدهد؟ و مرا مى آمرزد؟ شيخ گفت : خدا ارحم الرحمين است ، توبه كنى از سر تقصيراتت مى گذرد اگر چه گناهانت به اندازه شعوانه باشد.
شعوانه گفت : اى شيخ شعوانه منم . توبه كردم و ديگر پيرامون گناه نمى روم شيخ گفت : حال كه توبه كردى تمام گناهان تو را خداوند متعال آمرزيد و تو را مشغول عفو و بخشش خود قرار داد.
شعوانه توبه راستين كرد و هرچه ثروت از اين راه در آورده بود و غلام و كنيزان را كه داشت در راه خدا داد و آزاد كرد و صُمعه اى براى خود در بيابان درست كرد و در آنجا مشغول عبادت و بندگى گرديد و سالها رياضت كشيد تا سوخته و گداخته شد.
روزى به حمام آمد كه سر وتن خود را بشويد يك نگاهى به بدن خود انداخت ديد بدنش سوخته و گداخته و نحيف ولاغر شده آهى كشيد و گفت اى شعوانه اين بدن توست ، آه در دنيا چنين زار ونزار شدى نمى دانم در آخرت احوال تو چگونه خواهد بود سپس به گريه افتاد.
ناگهان صداى شنيد كه اى شعوانه تو از درگاه ما دور نشو و ملازم در گاه ما باش و مترس تا ببينى كه فرداى قيامت كار تو چطور خواهد شد. كم كم كارش بالا كشيد كه يكى از اولياء شد كه مجلسى درست مى كردند او سخنرانى مى كرد و اشك مى گرفت . بله هر كه با خدا آشتى كند و گرد گناه و معصيت نرود به اين مقام مى رسد.

الهى چه سازم پناهى ندارم
بجز تو و گريه راهى ندارم
زهر سو گرفته مرا خوف و خشيت
بجز غصّه و غم سپاهى ندارم
زكردار بد رفته بس آبرويم
به نزد تو جز روسياهى ندارم
به آتش همه سوخته خرمن ، من
به بستان عمرم گياهى ندارم
زافعال خود آنقدر شرمسارم
كه نزد كسى عزّ وجاهى ندارم
زنفس و ز شيطان هميشه به رنجم
بجز لطف تو خير خواهى ندارم
به هرجا كنم روى درى بسته گردد
بجز در گهت جايگاهى ندارم
بريده اميدم همه از خلايق
بجز فضل تو تكيه گاهى ندارم
چه عذرم پذيرى و يا گر برانى
بجز ذات پاكت الهى ندارم
ز رحمت نظر كن به اين دل شكسته
كه جز حالت انتباهى ندارم


 توبه از شراب 

در كتاب گناهان كبيره جلد 2 مرحوم شهيد آية اللّه دستغيب رضوان اللّه تعالى عليه مى خواندم : وقتى كه آيه تحريم خمر (شراب ) فرود آمد منادى حضرت رسول اللّه (ص ) ندا داد كسى نبايد شراب بخورد؛ داستانى آورده ، كه جالب است .
روزى آقا رسول اكرم (ص ) از كوچه اى مى گذشتند؛ اتفاقا يكى از مسلمانها شيشه شرابى در دست داشت وارد همان كوچه اى شد كه حضرت داشتند ميگذشتند تا حضرت رسول خدا (ص ) را ديد مى آيد خيلى ترسيد، گفت الا ن است كه آبرويم بريزد (زيرا به حضرت خيلى علاقه داشت ) گفت خدايا غلط كردم توبه كردم و ديگر لب به خمر و شراب نمى زنم فقط مرا جلوى حضرت رسول اكرم (ص ) رسوا نكن .
وقتى كه نزديك حضرت شد. حضرت رسول اللّه (ص ) فرمود: در اين شيشه چيست ؟ از ترس گفت آقا سركه است . آنحضرت فرمود: اگر سركه است قدرى در دست من بريز حضرت دست مبارك را پيش برد.
آن مرد هم شيشه را برگردانيد يك وقت متوجه شد كه مقدارى سركه در دست حضرت ريخته شده . مرد به گريه در آمد و گفت يا رسول اللّه قسم بخدا كه در اين شيشه شراب بود ولى چون توبه كردم و از خدا خواستم كه مرا رسوا نكند خدا هم توبه مرا قبول كرده و دعايم را مستجاب فرموده .
حضرت رسول اكرم (ص ) فرمود: چنين است حال كسى كه توبه كند از گناهان خود و خداوند متعال تمام سيئات و بديها و زشتى هاى او را تبديل به حسنه و خوبى فرمايد: اولئك يبدّل اللّه سيّئاتهم حسنات .

اى پادشاه كون و مكان اى اله من
لطفت ز مهر شامل حال تباه من
من مستحق دوزخم از كرده هاى خويش
واحسرتا اگر تو نبخشى گناه من
در حشر گر تو پرده زكارم برافكنى
محشر بود سياه ز روى سياه من
آندم كه جز عطاى تو كس را پناه نيست
خواهم كه هم عطاى تو باشد پناه من
يك شب به طاعت تو نياورده ام صبح
بيهوده رفت روز و شب و سال ماه من
اعضاى من كه غير گنه نيست كارشان
اى واى گر شوند به محشر گواه من
ترسم كه روز حشر ز بسيارى گناه
نزد تو هيچ كس نشود عذر خواه من
من لايق جنان نيم اى واى پس اگر
روز جزا جحيم نشود جايگاه من

زن آلوده
مرحوم شهيد محراب حضرت آية اللّه دستغيب رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب شريفش فرموده در ميان بنى اسرائيل زنى آلوده و زانيه و ناپاك و به قدرى هم زيبا روى بوده كه هركس او را مى ديد فريفته او مى گشته ، در خانه اش هميشه باز بوده و خودش بر روى تختى روبروى در خانه مى نشست تا آلودگان را دور خود جلب كند، هركس كه مى خواست بر او وارد شود و با او آميزش كند مى بايست قبلا ده دينار بپردازد.
روزى عابدى وارسته ، از كنار درخانه او عبور مى كند و چشمش به جمال دل آراى آن زن آلوده مى افتد، شيفته او شده و بى اختيار وارد آن خانه مى گردد، پول نداشت ، قماش داشت ، آن را فروخت و ده دينار را پرداخت و روى تخت كنار آن زن نشست . همين كه دست به سوى زن دراز كرد، در همين لحظه با خود گفت : بدبخت خداى بزرگ ترا در اين حال مى نگرد، در حالى كه غرق در كام حرامى اگر هم اكنون عزرائيل بيايد و جانت را بگيرد جواب حق را چه خواهى داد و فكر كرد كه با انجام يك زنا همه عباداتش حَبط و پوچ مى گردد، ناراحت شد و رنگش تغيير كرد و رنگ به رنگ شد و در خود فرو رفت . زن آلوده به او گفت : چه شده ؟ چرا رنگت پريده ؟! عابد گفت : من ازخدا مى ترسم ، اجازه بده از خانه ات بيرون روم .
زن گفت : واى بر تو مردم حسرت مى برند كه كنار اين تخت با من بنشينند و به اين آرزو برسند تو كه به اين آرزو رسيده اى مى خواهى از وسط راه ، آن را رها كنى ؟! عابد گفت : من از خدا مى ترسم پولى را كه به تو داده ام حلال تو باشد اجازه بده از خانه بيرون روم ، او سر انجام اجازه داد. عابد با حالى پريشان در حالى كه از خوف خدا فرياد واى بر من خاك بر سرم شد... او بلند بود از خانه خارج گرديد همين حالت عابد، باعث شد كه خوف و وحشتى در دل آن زن آلوده افتاد و با خود گفت : اين مرد عابد اولين گناه را خواست انجام دهد، ولى آنچنان از خدا ترسيد كه پريشان گرديد، ولى من سالهاست كه دامنم آلوده است و غرق در گناه ، همان خدائى كه عابد از او ترسيد خداى من هم هست و من بايد بيش از او از خدايم بترسم .
هماندم توبه حقيقى كرد و در خانه را بروى خود بست و لباس كهنه پوشيد و مشغول عبادت خدا گرديد و بعد از مدتى با خود گفت : اگر من بسراغ آن مرد عابد بروم و حال خود را بگويم شايد با من ازدواج كند و در حضور او آموزش دينى ببينم و او ياور خوبى در عبادت و پاكسازى من گردد و جبران گذشته ام را بنمايم اموال و خادمان و اثاثيه 0 خود را برداشت وارد روستائى شد كه عابد مذكور در آنجا بود و از محل آن عابد جويا گرديد، به عابد خبر دادند كه زنى در جستجوى تو است ، عابد از خانه اش بيرون آمد تا چشمش به زن افتاد دريافت كه همان زن آلوده است به ياد آن گناهش افتاد از خوف خدا نعره اى كشيد و افتاد و جان سپرد. (گفته اند آن زن هم مرگش را از خدا خواست و در كنار عابد جان سپرد.)

الهى از گنه پشتم خميده
تهى دستم خدا رنگم پريده
بسى صبح و مسا از ما گذشته
ولى جز معصيت چيزى نديده
خدا از لطف تو دارم خجالت
كه برما اين همه نعمت رسيده
توانم كى بود شكرانه گويم
چه سازم پرده عصيان دريده
خوشا آنان كه زهر قيدى برستند
رضاى حق به خون خود خريده
شبانگه تا سحر نالم به كويت
منم جغدى كه در كويت پريده
هرآنكس دل به دلبر داده باشد
دگر برآرزوى خود رسيده
همانكس درجهان دل برتوبسته
بغير از روى توكس را نديده


 حسن لاته
يادش بخير آن روزهايى كه در جبهه بوديم ، همه اش بياد خدا بوديم ، قرآن مى خوانديم ، نماز شب مى خوانديم مناجات مى كرديم يك حال عجيبى داشتيم ، به خدا نزديك بوديم ، بدنبال گناه و معصيت نبوديم ، جمع خوبى داشتيم دور هم جمع مى شديم زيارت عاشورا و دعاى كميل و دعاى ندبه و دعاى توسل و... مى خوانديم واقعا يادش بخير يك رفيقى داشتيم كه خيلى آدم خوبى بود با خدا بود حال عجيبى داشت همه اش در حال ذكر بود توى خودش بود اسمش حسن لاته بود.
يك روز آمد تو سنگرم گفت : حاج آقا يك وصيت نامه دارم دوست دارم شما هم يك توجهى روى آن كنيد اگر مى شود همين الا ن تشريف بياوريد توى سنگرم ، گفتم چشم برويم ، آمدم تو سنگرش ‍ گفت : حاج آقا اين وصيت نامه من است ولى يك سرِّى بين من و خدا مى باشد و شما قول بده تا وقتى كه زنده هستم به كسى بازگو نكنى ، قول دادم ، گفت حاج آقا من قبل از انقلاب آدم خيلى بدى بودم و از آن لاتهاى قَهار سرمحله ها و همه را مى زدم و گاهى اوقات شدت شقاوتم زياد مى شد كه بى باكانه داخل حمّام هاى عمومى زنان مى شدم و مشغول گناه و معصيت مى شدم ، خيلى كارهاى ديگر...
تا اينكه انقلاب شد و همه بساط گناه و عرق خوارى و مشروب خوارى و... جمع شد بعد هم جنگ شد يك روز داشتم از كنار مسجدى رد مى شدم ديدم جوانهاى كه هنوز صورتشان گرد مونزده بود توى صف ايستاده اند، گفتم : آقا براى چه ايستاده ايد آيا صف مرغ ياگوشت و روغن و... چيزهاى ديگر است گفت : نه اين صف ديدار با خداست ، صف عاشقان الى اللّه است ، اين حرف چنان در من اثر گذاشت كه از خود بى خود شدم ، بخود گفتم : اى واى برتو اى حسن همه به ديدار خدا مى روند وتو هنوز از غافله عقبى همه عاشق مى شوند و تو هنوز خوابى تاكى مى خواهى در گندآب دنيا غرق باشى ... خلاصه من هم عاشق شدم تا خدا را ببينم وحال آمدم و از كردهاى خود پشيمانم توبه كرده ام ، ناراحتم الا ن فهميده ام هر كسى كه مى خواهد ميهمانى حق رود بايد بالباسهاى نو و لطيف برود ولى من بابارى از گناه و معصيت هستم لباسهايم آلوده به كثافات دنيوى است ، حاج آقا روى بدنم را ببين .
يكوقت ديدم پيراهن خود را بالازد، ديدم روى بدنش عكس زنى را لخت باعورت خالكوبى كرده اند خيلى ناراحت شدم ، گفت حاج آقا كجايش را ديدى ، پيراهن پشت سرش را بالازد عكس مردى را لخت باعورت روى كمرش خال كوبى كرده اند من خيلى عصبانى شدم گفت حاج آقا كجايش را ديدى ، ديدم روى تمام دست و پايش ‍ عورتهاى مرد و زن را خال كوبى كرده اند من با عصبانيت او را ترك كردم يكوقت صدا زد حاج آقا راضى نيستم سِرّ مرا به كسى بازگوكنى ، من توجهى نكردم و به سنگر فرماندهى رفتم فرمانده را نديدم آمدم سنگر خودم رُفقا دورم جمع شدند و هر كدام از درى سخن گفتند يادم رفت كه به حسن لاته سر بزنم .
سه و چهار ساعت از اين ماجرا گذشت دوستان يكى يكى متفرق شدند من هم از سنگر خارج شدم كه سرى به حسن لاته بزنم يكى از دوستان صدازد حاج آقا، حاج آقا!
گفتم : بله ،
گفت : الا ن حسن لاته شهيد شد.
گفت : يك ساعت پيش سوار ماشين شد كه برود جلوى دپو كه يك وقت خمپاره اى از طرف عراقيهاى صدّامى توى ماشين مى افتد و حسن لاته شهيد مى شود، ديدم يك كيسه پلاستيك دستش بود نشان داد گفت اين هم بدنش است من خيلى جا خوردم ، گفتم : حسن شهادت گوارايت باشد، خدا چه كسانى را مى برد كسى كه توبه كند مثل كسى است كه تازه از مادر به دنيا آمده باشد، اين با آن همه گناه توبه كرد و شهيد شد گريه كنان بطرف سنگرش آمدم وصيت نامه اش را برداشتم آوردم ديدم چه عالى نوشته كه سه جمله توجه مرا بيشتر جلب كرد:
يكى : اينكه نوشته بود، مادر نارحت نشوى حسن لاته توبه كرد و آخر عاقبت بخير شد.
دوم : اين كه در مناجاتش با خدا ميگفت : خدايا بناست بميريم و امّا اى خدا دوست دارم در راه تو شهيد شوم و تو را ملاقات كنم مى دانم گناه زياد كردم نافرمانى تو را بسيار نمودم اما بيا و دل اين بنده گنه كار خودت را نشكن چون به اميد ديدار تو آمدم مرا نااميد نكن اى كسى كه غفّار گناهانى بخشنده ذنوبى .
سوّم اينكه : خدايا حال كه بناهست بميرم ، بدنم را روى سنگ غسالخانه بگذارند اين عكسهاى مبتذل روى بدنم هست بيا و آبرويم را بخر تا مردم بدنم را لخت با اين عكسها روى سنگ غسالخانه نبينند يك نگاهى به بدن سوخته و از هم متلاشيش كردم ديدم خدا آبروى حسن لاته را خريده و توبه او را قبول كرده و دعايش را مستجاب نموده و آخر عاقبتش را ختم به خير نموده .

الهى توئى آگه از حال زارم
سميع و بصيرى و پروردگارم
از اين گردش چرخ و دور زمانه
بزنجير غم روز و شب ها دچارم
توئى عالم و قادر وحى و سرمد
كه غيراز تويار و تبارى ندارم
زنورتوسيناى دلشد منور
بود پاى آن طور دارالقرارم
شب از نوك مژگان در اين دفتر دل
كه نقش جمال تو را مينگارم
سليمان توى من كه مورضعيفم
بكف دانه بهر اين ره ندارم
برانى مرا گر از باب لطفت
طبيبم بگو من كجا رهسپارم
ز بس بارعصيان بدوشم كشيدم
ديگر تاب اين بارعصيان ندارم
نشسته برويم چه برف ندامت
از اين رو پريشان و زار وفكارم


 جهانگيرخان  
در كتاب ((مثل آباد)) جلد ششم نوشته و ساير رفقا و دوستان و علماء برايم نقل فرموده اند كه حضرت آية اللّه العظمى جهانگير خان قشقائى رضوان اللّه تعالى عليه كه يكى از عرفاى زمان خودش ‍ بود كه شاگردانى مانند آية اللّه العظمى بروجردى شهيد آية اللّه سيد حسن مدرس و مرحوم ارباب اصفهانى و... مى باشد، ايشان قبلا از افراد افراطگر در معصيت بوده و در قبيله ها تار زنى مى كرده .
(گاهى مى بينم كه حرف حق در بسيارى از گوشها اثر ندارد، سخنان نصيحت كنندگان بر جان بسيارى از گمراهان همچون بارش باران و تخم گياه در شوره زار است . اما اگر دلى آماده باشد و جانى پاكيزه گردد يك سخن كوتاه نيز براى ايجاد تحول ودگرگونى درون آن كافى است ).
مرحوم آية اللّ ه جهانگير خان قشقائى يكى از انسانهايى است كه چنين دل آماده اى را در سينه داشت ، در احوال زندگى او مى نويسند، از دوران جوانى ، تا چهل سالگى همچون ساير افراد ايل قشقائى به دامپرورى و پرورش اشتغال داشته و با تارزنى و آلات موسيقى افراد را به سوى خود جلب مى كرده در هر مجلس شادى و معصيتى كه وجود داشته شركت مى كرده او در يكى از تابستانها كه ايل قشقايى به ييلاق سيميرم آمده بود (بخشى از اصفهان است ) براى فروش فرآورده هاى دامى و خريد نيازمنديهاى خود و عائله اش ‍ به اصفهان ميرود.
در آن شهر بزرگ پس از انجام كارهاى ضرورى در بازار براى تعمير تار شكسته اى كه همراه داشته از شخص پيرمردى سراغ استاد يحيى ارمنى تارسازى را مى گيرد آن پير روشن ضمير ضمن راهنمايى و معرّفى استاد يحيى ارمنى تارساز، اندرز وار به او ميگويد: حق است كه پى كار بهترى روى و دانش آموزى ، و اگر راست ميگوئى برو اول تار وجود خود را درست كن و از اين كارها دست بردار خوب شو ديگر.
اين سخن چنان در دل و جان جهانگير خان اثر ميگذارد و شورى به پا ميكند كه از همانجا ترك ايل كرده و رحل اقامت در اصفهان كه در آن زمان دارالعلمى مشهور بوده است مى افكند و در مدرسه صدر كه از معروفترين مدارس حوزه علميه اصفهان و مجمع فقيها و حكيمان بزرگ بوده است حجره اى براى سكونت اختيار مى كند... او ازكارهاى خود توبه كرده و با عشق و علاقه وافرى كه از نصيحت آن پير روشن دل ناشناس در نهادش برانيگخته شده بود به تحصيل علوم دينى و عرفانى مى پردازد و طولى نمى كشد كه از زبده ارباب فضل و بلاغت و قدوه اصحاب مجد و فصاحت و... مى گردد. براى درك قدر و منزلت پوشيده و ناشناخته او كافى است كه بدانيم اشخاص مثل آيت اللّه العظمى بروجردى مرجع شيعيان و شهيد سيد حسن مدرس روحانى مبارز از شاگردان او بوده اند.

الهى سينه اى ده آتش افروز
درآن سينه دلى ، وآندل همه سوز
هرآن دل را كه سوزى نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب وگل نيست
دلم پُرشعله گردان ، سينه پُردود
زبانم رابگفتن آتش آلود
كرامت كن درونى دردپرورد
دلى دروى درون دردو برون درد
دلم را داغ عشقى بر جبين نه
زبانم را بيانى آتشين ده
سخن كز سوز دل تابى ندارد
چكد گر آب ازو، آبى ندارد
دلى افسرده دارم ، سخت بى نور
چراغى زو بغايت روشنى دور
بده گرمى دل افسرده ام را
فروزان كن چراغ مرده ام را


توبه بُت پرست  
در كتاب قصه هاى گلستان و بوستان مرحوم سعدى شاعر بزرگوار رضوان اللّه تعالى عليه خواندم ، مرد بُت پرستى مى گفت : سالهاى سال است كه تو را مى پرستم ، عمر عزيز خويش را به پرستش تو گذراندم و روى به هيچ معبود ديگرى نياوردم امّا اكنون براى اولين بار است كه از تو، حاجتى مى خواهم . با بت خويش ‍ خلوت كرده و در حالى كه درد مى برد و مى گريست حاجت خود را از بُت مى طلبيد او براى اينكه بت را راضى سازد تا براى او كارى بكند خودش را به زمين انداخت پيش پاى بت و صورت بر خاك نهاد و بار ديگر، آن زبان بسته بى جان را خطاب مى داد در مانده ام اى بُت دستم را بگير. روزهاست كه اين گونه در مقابل تو به تسليم آمده ام و حاجت مى طلبم ، اما پاسخ نمى دهى ، كارى نمى كنى گرهى از مشكلم نمى گشايى . اما بُت همچون سنگ سرد و خاموش او را مى نگريست نگاهش نمى كرد، كه بُت پرست مى انگاشت چشم بُت بر اوست ، بت چه مى توانست بكند:
بت چون بر آرد مهمات كس !
كه نتواند از خود براند مگس
بت پرست كه آن روز جانش به لب رسيده بود و ميل عصيان عليه بُت را داشت سر انجام بر او شوريد و زبان به پرخاش گشود و گفت : اى بُت گمراه و بدبختى كه چندين سال تو را پرستيده ام ، اگر حاجتم را بر نياورى ، روى به خدا خواهم آورد:
بر آشفت : كاى پاى بند ضلال
به باطل پرستيدمت چند سال
مهمى كه در پيش دارم بر آر
و گرنه بخواهم زپروردگار
بُت پرست در يك لحظه ، از صنم به صمد متوجه گرديد (از بت پرستى ، به خدا پرستى روى آورد) توبه درونى و توجه واقعى .
بر بُت تكيه نكن و به خداى روى آور. از او بخواه ، از خدا با تمام قلب و روح خويش را متوجه پروردگار كن . اگر تاكنون بت را مى پرستيدى و از او حاجت مى خواستى ، اينك از صميم قلب ، بُت خود را بشكن ، آن را خوار و ذليل كن ، و به او روى آور، به پروردگار.
آنچه در درون بُت پرست گذشت ، يك بازگشت واقعى به پروردگار بود و ناگهان پاسخ خود را شنيد هنوز از پيش پاى بُت به درستى بر نخاسته بود كه حاجتش را بر آورده شده يافت .
هنوز از بتُ آلوده رويش به خاك
كه كامش بر آورد يزدان پاك
داستان توبه و بازگشت مرد بت پرست از باطل به حقيقت به گوش ‍ مردى عالم رسيد. آن مرد عالم در شگفت شد و پذيرش داستان بُت پرست حبرايش مشكل به نظر رسيد، او با خود مى گفت : چطور ممكن است مردى كه بيشتر سالهاى عمرش را به بت پرستى و گمراهى مشغول بوده است ، براى يك لحظه خدا را بخواند و پاسخ بشنود؟!
عالم ، همچنان در حيرت و انديشه بود كه پيغامى از سوى پروردگار، بر گوش دلش وارد شد: اى مرد! آن پير بُت پرست . حاجتى را از بُت خويش طلبيد، امّا چيزى نيافت . او سپس به درگاه ما روى آورد و حاجت طلبيد. اگر ما هم به او روى خوش نشان ندهيم ، پس چه فرقى ميان بُت و خدا وجود دارد.

گر از درگه ما شود نيز رد
پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد
محال است اگر سر برين در نهى
كه باز آيدت دست حاجت تهى